کفش تقی تقی
کیانا خانوم خیلی دوست داشت که کفش تقی تقی داشته باشه و قول دادم که حتما براش بخرم.
یک روز که از سرکار اومدم رفتم خراسون و همه جا رو گشتم و یک جفت کفش تقی تقی سفید خوشگل برای دخترم خریدم و وقتی اومدم خونه مامانی گفت که کیانا از صبح همش می گه مامانم برام می خواد کفش تق تقی بخره.
بعد از ظهر که رفتم خونه همین که کفشهاش دید خیلی خوشحال شد
و بعدش همراه مامانی رفت خونشون اما دیدم که خیلی
برگشت و فهمیدم که چرا برگشته. می گم کیانا خانوم دلت برای کفشات تنگ شده می خنده و می گه آره .
کفشهاش رو پوشیده و اولش نمی تونست راه بره و می خورد زمین اما بعدش یک کم مسلط شد و گفت می خوام با کفشام برم خونه مامانی و کفشاش پوشید و دستش رو گرفتم و رفتیم
خونه مامانی.
بعد از یکی دو ساعت برگشت و شب که شد گفت می خوام برم توی راهرو راه برم و تق تق صدا بده و واقعا از این کار خیلی لذت برد .
آخر شب که می خواست بخوابه دیدم با کفشاش خوابیده.می گم کفشات رو دربیار تا راحت بخوابی اما وروجک می گه این طوری راحت ترم .
آخر شب هم حسابی من بوس کرده و می گه مامان تشکر که برام کفش تقی تقی خریدی و من
و می گم مبارکت باشه ایشاءا.. به سلامتی و ناز دونه جواب می ده سلامت باشی. و با کفشاش خوابش برد و وقتی خوابش عمیق شد کفشها رو از پاش درآوردم و صبح همین که چشمش رو باز کرد سریع کفشها رو پاش کرد و دوباره پروسه راه رفتن با کفشهای تق تقی شروع شد.


کفش تقی تقی 

