کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

به یاد همکار عزیز

1391/8/1 15:19
نویسنده : ماما فاطمه
270 بازدید
اشتراک گذاری

 

آخرین روز مهر وقتی که صبح اومدم سرکار، جلوی در یکی از همکاران خبر فوت همکار بسیار بسیار عزیزم آقای رئوفی را من دادند. خدایا باورم نمی شد خیلی زود خودم رو به ساختمان اداره رساندم و دیدم جمعی از بچه ها بیرون اداره با لباس مشکی ایستاده اند و خیلی ناراحت هستند و خبر فوت همکار آقای رئوفی رو روی درب زده اند. اصلا نمی تونستم یک قدم راه برم و به هزار زحمت خودم رو به اتاقم رساندم و دیدم متاسفانه خبر درست است .

خدایا باورم نمی شه یعنی آقای رئوفی دیگه بین ما نیست. هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی که از آقای رئوفی عزیز خداحافظی کنم دیگه فردا او را نخواهیم دید. چطور می توانیم هر روز صبح بدون این که آقای رئوفی را ببینیم کارمان را شروع کنیم و بعدازظهر بدون دیدن آقای رئوفی از اداره بریم.

تمام خاطرم من در دوران بارداری یادآوری شد و این که چطور آقای رئوفی در آن روزهای سخت هوای من را داشت . هر روز صبح که در اتاق رو باز می کردم یک عدد سیب قرمز روی میزم بود و خیلی خاطرات دیگر که اصلا نمی دانم باید یادآور کدام خاطره باشم.....

آقای رئوفی عزیز همیشه به یادت هستیم .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)