لباسم رو می خوام
روز جمعه با قندعسلی رفتیم سیسمونی فهیمه، دختر گلم خیلی منتظر احسان و ملیکا بود که هیچ کدام نیامدند و خیلی حالش گرفته شد و دوست داشت نانای کنه که بزن و برقص هم نداشتند و دیگه بیشتر حالش گرفته شد و از وقتی از خونه کادوی سیسمونی رو برداشته بودم می گفتم کیانا جونم اینو وقتی رفتیم خونه فهیمه بده بهش برای نی نیش خریدم، اما همین که سیسمونی رو نشون دادند و کادوها را می گرفتند مثلا با هم رفتیم کادو رو بدیم که بعد از چند لحظه گریه کرد و گفت که لباسم رو می خوام و مجبور شدیم میون خنده همه بریم کادو مون رو پس بگیریم و بقیه می گفتند اگر می خوای از اینها هم بردار. در آخر یواشکی لباس رو گذاشتم روی مبل که قندعسل نبینه تا از اونجا بیاییم بیرون. مامان جیکرتو بخوره نفسم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


لباسم رو می خوام
