من عبادیم
از سرکار رفتم خونه بعد می بینم مامانی می گه کیانا تو فامیلیت چیه می گه من عبادیم و مامانم خوسوابادی(خسروآبادی) این قدر ذوق کردم که نگو، بعد شب خوابیده بود و بابایی دیر از سرکار اومد خونه ساعت یک نیمه شب پا شده می گه بابایی من عبادیم تو خوسوابادیی، بابایی کلی ذوق کرده و می گه نه منم عبادیم و بعد گرفته خوابیده.
حالا هر جا که می ریم از طرف می پرسه که تو عبادیی که ما هم بهش می گیم نه این مثلا فلانی و تازه کم کم داره یاد می گیره که هر کس یک فامیلی داره. قربون دختر باهوشم بشم عزیزم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


من عبادیم
