این قدر دوست دارم یک دونه از این ماشینها بخرم
کیانا خانوم شب همراه با مامانی رفته بود مغازه تا خرید کنند و بعد که اومدند توی کوچه و جلوی در خونه مامانی، یک دفعه وروجک برگشته گفته: این قدر دوست داریم یک دونه از این ماشینها بخرم. مامانی از تعجب نمی دونسته که چه کار کنه و این قندعسل از کجا این حرفها رو یاد گرفته و حسابی قربون صدقش می رفت و کیانا خانوم طبق معمول از این که حرفهای بزرگونه می زنه و بقیه قربون صدقش می رند کلی ذوق می کنه. فدات بشه مامانت عزیزم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


این قدر دوست دارم یک دونه از این ماشینها بخرم
