کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

مروارید قشنگ

  بالاخره در آستانه یک سالگی کیانای عزیزم اولین مروارید قشنگش نمایان شد. این قدر ذوق کردم وقتی دیدم که انگار دنیا مال من شده . کیانای قشنگم هر روز که می گذره شیرین تر و عزیزتر می شی و من هر روز هزاران بار خدا را به خاطر وجود تو شکر می کنم . با تمام وجودم دوستت دارم عزیزم.                                                             &nb...
13 اسفند 1390

دستمال کشیدن

  این روزها سر مامان کیانا حسابی شلوغه . هم درگیر امتحانه، هم درگیر خانه تکانی هم درگیر تدارک جشن تولد کیاناخانم. مشغول خانه تکانی و تمییز کردن دیوارها بودم دیدم کیانا گریه می کنه بغلش کردم و یک کم آروم شد و می خواست رو زمین باشه. وقتی گذاشتمش روی زمین رفت دستمال گردگیری رو برداشت و شروع کرد به تمییز کردن و هر چی می خواستم دستمال رو ازش بگیرم نمی داد و سخت مشغول کارش بود. فدات بشه مامانت این قدر خوشگل و نازی.                                    &nb...
9 اسفند 1390

آب

  داشتیم شام می خوردیم و پارچ آب روی کابینت بود و سر سفره نبود. یک دفعه دیدیم کیانا داره اشاره میکنه به آشپزخانه و سر و صدا می کنه و هرکار می کنیم غذاش رو نمی خوره و با دست اشاره می کنه به آشپزخانه و اولش متوجه نشدیم چی می خواهد یک کم دقت کردم دیدم آب می خواهد و این قدر این حرکتش برای ما قشنگ بود که وقتی آب می خورد خیلی برامون لذت بخش بود. خیلی عسلی عزیزم.                                    ...
6 اسفند 1390

خانه تکانی

  کیانا جونم این روزها یازده ماهگیش رو پشت سر می گذرونه و من مشغول خانه تکانی هستم . هر جایی رو که مرتب می کنم می ره به هم می ریزه و کلی خوشحاله و تازگیها یاد گرفته در کشو و کمدها رو بازکنه و هر چی که توش هست دست بزنه . بعضی موقع ها هم انگشتای قشنگش لای کشو و در گیر می کنه و گریه می کنه . این جور مواقع هم دلم می سوزه و هم مجبورم دعواش کنم که دیگه سراع کشو و کمد نره اما شیطون بلای مامان بعد از چند دقیقه یادش می ره و دوباره می ره. امسال اولین سالی است که وقتی خانه تکانی می کنم کیانای عزیزم کنارم است و هر چند که خیلی خسته می شم اما هر بار که به دختر عزیزم نگاه می کنم انگار تمام خستگی ها از تنم می ره. مامان قربون دخمل قشنگش بشه.  ...
6 اسفند 1390

مهمانی

  اول اسفند دایی حسن از مکه آمده بود و توی سالن ولیمه داد. من از سرکار رفتم خونه و حاضر شدیم رفتیم . برای کیانا سارفن طوسی رو تنش کردم ، خیلی ناز شده بود توی مهمانی فامیلهایی که کیانا رو ندیده بودند خیلی خوششون اومده بود و همش می گفتند ماشاءا... خیلی خوشگه و من از دیدنش واقعا لذت می بردم. تو همه زندگی منی عزیز دلم.                                           ...
2 اسفند 1390

لالایی کیانا

  صبح ها که می یام سرکار بابایی کیانا می گه بعد از یک ساعتی کیانا می یاد منو بیدار می کنه و وقتی چشمام رو باز می کنم می بینم کیانا اشاره می کنه منو بغل کن ، وقتی بغلش می گیرم سرش رو می ذاره روی سینم و می خوابه و این یکی از قشنگ ترین لحظات زندگی منه و آرامش دارم از اینکه کیانا جونم تو بغل من خوابیده . دوست دارم عزیزم     ...
1 اسفند 1390