کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

دلتنگی کیانا خانوم برای بابایی

  روز چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت بابایی رفت خمین و من و کیانا جونم رفتیم خونه مامانی. کیانا اولش از اینکه رفته بودیم خونه مامانی خیلی خوشحال بود اما روز بعد این قدر دلش برای باباش تنگ شده بود که روزی چند بار صدا می زد بابایی بابایی. بعضی موقع ها هم می گفت مامان می گفتم جانم می گفت بابا . یک بار هم فکر کرد که باباش اومده چهاردست و پا سریع رفت سمت در و صدا می زد بابا بابا اما دید خبری نیست و کلی حالش گرفته شد. الهی مامان قربونت بشه که این قدر مهربونی عزیزم .
30 ارديبهشت 1391

سفر رشت

  پنجم اردیبهشت با بابایی و عمه زهرا ار سرکار که اومدیم آماده شدیم برای سفر به رشت. ساعت 7 از خونه حرکت کردیم اما این قدر ترافیک بود که ساعت 4:30 صبح رسیدیم. دلمون خیلی برای زن عمو معصومه، محسن و احسان تنگ شده بود. خدا را شکر کیانا جونم توی راه آروم بود و اذیت نکرد. بابایی زودتر رفت اما ما  امروز تصمیم داریم عصر آش درست کنیم و بـه اتفاق دوستان بریم بیرون . ان شاءالله که خوش بگذره.
7 ارديبهشت 1391

نماز خواندن جیگر مامان

  شب   عمه زهرا توی اتاق خواب نماز می خوند. کیانا خانوم از پله رفت بالا که کنار عمه عزیزش باشه. بعد از این که نماز عمه تموم شد کیانا جانماز رو جلوش باز کرده و لباش رو تکون می داد بعد سرش رو می ذاشت روی مهر . این قدر بامزه این حرکت رو انجام می داد که من و بابایی و عمه فقط قربون صدقش می رفتیم و بوسش می کردیم. فدات بشم جیگر مامان.
7 ارديبهشت 1391

سیاست های کیانا خانوم

  شبها وقتی بابایی از سرکار می یاد تازگی ها کیانا خانوم خیلی تو بغل بابایی  نمی ره و همش دوست داره بغل مامان باشه و بابایی از این قضیه خیلی ناراحته. امروز صبح که اومدم سرکار، بابایی زنگ زد و گفت این دخمله خیلی با سیاسته ، وقتی از خواب بیدار شده و دیده مامانی نیست و اومده سرکار، رفته بغل بابایی و شروع کار ناز کردن و بازی کردن و سرش گذاشته روی سینه بابایی و حسابی خودش رو واسش لوس کرده. قربونت بشم نانازم.                         ...
7 ارديبهشت 1391

جوراب پوشیدن

  روز ٢٢ فروردین کیانا خانوم من سیزده ماهش تمام شد و وارد ١٤ ماهگی شد. تازگی ها وسایل و اعضای بدن و یک سری چیزها رو خوب می شناسه. لباس و جواربش رو گذاشته بودم روی مبل که صبح وقتی بابایی کیانا رو می خواد بره خونه زن عمو مرضیه تنش کنه . کیانا همه چیز رو داشت بهم می ریخت بعد رفت روی مبل نشست و جوراباش رو برداشت و می خواست پاش کند. این قدر من و بابایی خوشحال شدیم و ذوق کردیم از اینکه دخترمون داره کم کم خانوم می شه. خدایا شکرت به خاطر این فرشته آسمانی زیبا.   ...
23 فروردين 1391

حوصله سررفتن کیانا خانوم

  روز جمعه 18 فروردین عمو داود اومده بود خونمون و کیانا از دیدن عموش خیلی خوشحال شد و کلی با هم بازی کرد. بعد از یک ساعتی عمو داود رفت و قرار بود برای شام بیاد خونمون. کیانا خانوم حسابی حوصله اش سررفته بود و  از توی کوچه صدای بچه ها می اومد که داشتند بازی می کردند، کیانا مدام به بیرون اشاره می کرد که بره جلوی پنجره و بچه ها رو ببینه. تصمیم گرفتم ببرمش بیرون هم دلش باز بشه و من هم خریدم رو انجام بدم. وقتی رفتیم بیرون کلی ذوق کرد و خوشحال شد. از جلوی قنادی رد شدیم و ویترین کیکهاش جلوی در بود. همین که کیکها رو دید می گفت به به، رفتم براش شیرینی گرفتم و توی راه شیرینی اش رو  خورد. این قدر برام لذت بخش بود. مامان فدات بشه ع...
19 فروردين 1391

سرپا ایستادن کیانا جون

  روز دهم فروردین با کیانا خانوم رفته بودیم خونه عمو مهدی و سمیرا جون. کیانا خانوم هم حسابی مشغول شلوغی بود. رفته بود جلوی آینه و تمام لوازم آرایش و عطرها و ادکلن ها رو ریخته بود. یک دفعه دیدیم کیانا خانوم سرپا ایستاده و داره توی آینه خودش رو نگاه می کنه . همه براش دست زدیم و کلی ذوق کردیم. خیلی برام جالب بود. خوشحالم عزیز دلم که داری روز به روز شیرین تر و عسل تر می شی دختر گلم.
19 فروردين 1391