کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

شیطنت

  دیروز که از سرکار رفتم خونه مامانی کیانا جونم خوابیده بود بعد از ٢٠ دقیقه ای از خواب بیدار شد و دید من کنارش خوابیدم . اولش فکر کرد خواب دیده چند لحظه نگاهم کرد و هیچ عکس العملی نشون نداد. بهش گفتم کیانا جونم سلام مامان یک دفعه پرید بغلم و سرش گذاشت روی سینم و خودش رو حسابی واسه مامان لوس کرد . تمام خستگی روزم دراومد. ماشاءا... این قدر شیطون شده ه تا آخر شب اصلا نخوابید و فقط هم دوست داشت بریم بیرون. فدات بشم الهی عزیز دلم.
28 خرداد 1391

این چی

  گل مامان هر روز نازتر از روز قبلش می شه. جدیداً خانوم خانومها یاد گرفته هر چی که می بینی می گه این چی و باید براش بگی که اسم اون چیزی که بهش اشاره می کنه چیه و همیشه این سوال را برای هر چیزی چند بار تکرار می کنه. بعضی از کلمات که تلفظش راحت باشه بعد از اینکه ما گفتیم اون هم می گه. خدایا شکرت به خاطر لطفی که در حق من کردی و فرزندی سالم و زیبا عطا کردی. تو را سپاس
16 خرداد 1391

دمپایی

  کیانا جونم خیلی ناز شده، هر روز شیرین تر از روز قبلش می شه دوست دارم بخورمش عسلم رو. یک مدتی است که خیلی دوست داره دمپایی پاش کنه حالا براش مهم نیست که اندازه اش هست یا نه یا اصلا می تونه باهاش راه بره . وقتی می خواد دمپایی پاش کنه اگه موفق نشده این قدر عصبانی می شه که نگو . باید فوری دمپایی رو بذارم جلوی پاش تا بپوشه و راه بره . جیگرتو بخوره مامانت (با نمک)
10 خرداد 1391

کارهای جدید

  کیانا خانوم این روزها دو تا کار شاق یاد گرفته . یکی اینکه به راحتی از پله های اتاق خواب پایین می یاد و دیگه مثل سابق بالا واینمی ایسته و بگه مامان یعنی اینکه منو بیار پایین خودش از پله بالا می ره و بعدش باکلی ذوق و شوق پایین می یاد و برای خودش دست می زنه و منتظر که من هم تشویقش کنم. مامانی هم این قدر قربون صدقش می ره که نگو. کار دوم اینکه فقط یک بار توی ایام عید سرپا ایستاد و دیگه هر کار کردیم نمی ایستاد. اما دو سه روزی می شه که سرپا می ایسته و با افتخار و غرور به اطرافش نگاه می کنه. خدا را شکر من با تمام وجودم دوستت دارم عزیز دل مامان.               &n...
8 خرداد 1391

خانه خریدن

  این روزها مامانی و بابایی سخت درگیر خونه خریدن و پول جور کردن برای خونه هستن و روزی صدبار خدا را شکر می کنم که یک بچه سالم و خوش قدم به من داد که یکی از آرزوهام داره برآورده می شه. ولی گاهی اوقات بعضی اتفاقها می افته که آدم بهتر می تونه آدمهای اطرافش رو بشناسه و یک مقدار به خودش بیاد. شیرینی یکی از بهترین لحظات زندگی رو خیلی ها به خودشون به راحتی اجازه می دهند که خراب کنند و خودشون رو هم حق به جانب می دونند. خدایا همه چی رو فقط به تو سپردم. خودت خوب می دونی که من چقدر توی زندگیم سختی کشیدم و چه روزهایی رو تحمل کردم. ولی انگار بعضی از بنده های تو فقط می تونند آدم رو توی سختیها ببینند نه توی خوشیها. اما هر بار که به دختر گلم...
3 خرداد 1391

دلتنگی کیانا خانوم برای بابایی

  روز چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت بابایی رفت خمین و من و کیانا جونم رفتیم خونه مامانی. کیانا اولش از اینکه رفته بودیم خونه مامانی خیلی خوشحال بود اما روز بعد این قدر دلش برای باباش تنگ شده بود که روزی چند بار صدا می زد بابایی بابایی. بعضی موقع ها هم می گفت مامان می گفتم جانم می گفت بابا . یک بار هم فکر کرد که باباش اومده چهاردست و پا سریع رفت سمت در و صدا می زد بابا بابا اما دید خبری نیست و کلی حالش گرفته شد. الهی مامان قربونت بشه که این قدر مهربونی عزیزم .
30 ارديبهشت 1391

سفر رشت

  پنجم اردیبهشت با بابایی و عمه زهرا ار سرکار که اومدیم آماده شدیم برای سفر به رشت. ساعت 7 از خونه حرکت کردیم اما این قدر ترافیک بود که ساعت 4:30 صبح رسیدیم. دلمون خیلی برای زن عمو معصومه، محسن و احسان تنگ شده بود. خدا را شکر کیانا جونم توی راه آروم بود و اذیت نکرد. بابایی زودتر رفت اما ما  امروز تصمیم داریم عصر آش درست کنیم و بـه اتفاق دوستان بریم بیرون . ان شاءالله که خوش بگذره.
7 ارديبهشت 1391

نماز خواندن جیگر مامان

  شب   عمه زهرا توی اتاق خواب نماز می خوند. کیانا خانوم از پله رفت بالا که کنار عمه عزیزش باشه. بعد از این که نماز عمه تموم شد کیانا جانماز رو جلوش باز کرده و لباش رو تکون می داد بعد سرش رو می ذاشت روی مهر . این قدر بامزه این حرکت رو انجام می داد که من و بابایی و عمه فقط قربون صدقش می رفتیم و بوسش می کردیم. فدات بشم جیگر مامان.
7 ارديبهشت 1391

سیاست های کیانا خانوم

  شبها وقتی بابایی از سرکار می یاد تازگی ها کیانا خانوم خیلی تو بغل بابایی  نمی ره و همش دوست داره بغل مامان باشه و بابایی از این قضیه خیلی ناراحته. امروز صبح که اومدم سرکار، بابایی زنگ زد و گفت این دخمله خیلی با سیاسته ، وقتی از خواب بیدار شده و دیده مامانی نیست و اومده سرکار، رفته بغل بابایی و شروع کار ناز کردن و بازی کردن و سرش گذاشته روی سینه بابایی و حسابی خودش رو واسش لوس کرده. قربونت بشم نانازم.                         ...
7 ارديبهشت 1391