کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

دستت درد نکنه

خدایا روزی هزار بار شکرت که این قدر دخترم ناز و دوست داشتنی شده. کیانا جدیدا خیلی به صحبت هایی که بین ما رد و بدل می شه دقت می کنه و وقتی می بینه که چیزی به هم دیگه می دیم و می گیم دستت درد نکنه اون هم هر چیزی که براش می یارم از شیر و تی تاب و وسایل بازیش و خلاصه همه چیز رو که بهش می دی می گه مامان دست درد نکنه. این قدر قشنگ می گه که دوست دارم بخورمش. آخر دست درد نکنه رو هم قاطی می کنه ولی آدم از خنده می میره. بعضی مواقع که سرکار هستم این قدر دلتم تنگ می شه زنگ می زنم خونه و وقتی گوشی رو می گیره می گم کیانا می گه بلـــه می گم برات می خوام تی تاب بخرم می گه دست درد نکنه و من هم از پشت تلفن هزار بار قربون صدقش می رم. جیگر منی تو عزیزم....
8 آبان 1391

به یاد همکار عزیز

  آخرین روز مهر وقتی که صبح اومدم سرکار، جلوی در یکی از همکاران خبر فوت همکار بسیار بسیار عزیزم آقای رئوفی را من دادند. خدایا باورم نمی شد خیلی زود خودم رو به ساختمان اداره رساندم و دیدم جمعی از بچه ها بیرون اداره با لباس مشکی ایستاده اند و خیلی ناراحت هستند و خبر فوت همکار آقای رئوفی رو روی درب زده اند. اصلا نمی تونستم یک قدم راه برم و به هزار زحمت خودم رو به اتاقم رساندم و دیدم متاسفانه خبر درست است . خدایا باورم نمی شه یعنی آقای رئوفی دیگه بین ما نیست. هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی که از آقای رئوفی عزیز خداحافظی کنم دیگه فردا او را نخواهیم دید. چطور می توانیم هر روز صبح بدون این که آقای رئوفی را ببینیم کارمان را شروع کنیم و بعد...
1 آبان 1391

زن عمو

  کیانا خانوم این روزها کم کم داره اسامی اطرافیان رو یاد می گیره، چند روزی می شه که زن عموهاش رو می شناسه و می گه زممو. پنج شنبه شب رفتیم خونه عمه زهرا و بعد از شام به همراه زن عمو معصومه و زن عمو طاهره رفتیم خونه زن عمو معصومه . کیانای عزیزم توی خیابان معمولا بغل هیچ کس نمی ره و فقط می گه بغل مامانم باشم . اما همین که زن عمو طاهره گفت کیانا بیا بغل من فوری پرید توی بغلش و تا دم در خونه هم نگفت که بیام بغل مامان و توی راه هم خودش رو حسابی برای زن عموش لوس کرد. جیگر مامان کیانا. دوست دارم . ...
29 مهر 1391

صبحانه

  روز پنج شنبه صبح زود کیانا خانوم بیدار شد و گفت مامان دد. ما هم لباس پوشیدیم و با هم رفتیم نون سنگگ گرفتیم و اومدیم خونه . بعد از اینکه صبحانه رو حاضر کردم کیانا گفت مامان سلاک (سرلاک) . من هم توی ظرفش برای سرلاک درست کردم و نشستیم سر سفره تا با بابایی صبحانه بخوریم. دختر نازم گفت مامان صبانه مامان صبانه. این قدر با بابایی ذوق کردیم که نگو. دیگه سرلاکش رو نخورد. من هم براش لقمه درست کردم و پنیر گذاشتم لای نوی نون سنگگ و جیگرم با اشتها می خورد. دوباره بعد از چند دقیقه که خواست لقمه بهش بدم اشاره کرد مامان کره یعنی اینکه مامان کره هم برام بذار. از اون جایی که دختر گلم سرما خورده بود نمی خواستم بهش کره بدم نون رو می بردم سمت کره و ...
8 مهر 1391

تشکر کردن

  روز یکشنبه دوم مهرماه برای دختر نازم دو دست بلوز و شلوار پاییزه خریدم و وقتی رفتم خونه، کیانا به همراه مامانی جلوی در وایستاده بود. همین که مامان رو دید کلی ذوق کرد و بعد گفت این چی گفتم این لباس خوشگل برای دخترم. نایلون رو از دست من گرفت و یک نگاهی کرد بعد گفت دستت دستت (تازگی ها یاد گرفته به جای دست درد ننکنه می گه دستت) داشتم از خوشحالی بال درمی آوردم. دختر نازم به خاطر اینکه لباس براش خریده بودم از من تشکر می کرد. بغلش کردم و این قدر بوسیدمش که یک ذره این هیجانم تخلیه بشه. مامان جیگرتو بخوره عزیزم. ...
3 مهر 1391

واکسن 18 ماهگی

  روز دوشنبه ٢٧ شهریور ماه کیانا خانوم واکسن ١٨ ماهگیش رو زد. عصر بردمش بیرون چون حسابی حوصله اش سر رفته بود. اما شب این قدر بی حال بود که اصلا دوست نداشت از جاش تکون بخوره. مامان هم از اینکه می دید دخترش داره درد می کشه حسابی ناراحت بود و دست آخر نتونست طاقت بیاره و بعد از اینکه کیانا خانوم رو خوابوند خودش هم گریه کرد. تو تمام عشق زندگی منی عزیزم. خدا کنه زودتر تبت قطع بشه و حالت خوب بشه و شیطونیات رو شروع کنی . ...
28 شهريور 1391

پذیرایی از مهمان

  روز چهارشنبه ٢٢شهریور ماه عمو عباس و زن عمو طاهر شام مهمان ما بودند. زن عمو طاهر زحمت کشیده بود و یک جفت کفش خیلی قشنگ برای کیانا خانوم گرفته بود. کیانا از دیدن کفشها خیلی ذوق کرد. عمو عباس رفت توی حیاط که دستهاش رو بشوره کیانا سریع رفت جلوی چوب لباسی وایستاد و هی می گفت مامان مامان و به بالا اشاره می کرد. رفتم بغلش گرفتم که ببینم چی می خواد البته حدس می زدیم . دیدیم که حوله رو برداشت و همین که عمو اومد توی خونه حوله رو بهش داد. خیلی بامزه بود. فدای دختر نازم بشم من. دوباره خانوم خانمها اشاره کرد به کمد. در کمد لباسها رو باز کردم گفت نه در کمد ظرفها رو باز کردم دیدم گفت شکلات، شکلات رو برداشت و برد برای عموش . جیگرتو مامان...
25 شهريور 1391

دلتنگ کیانا

  هر روزی که می یام سرکار انگار تمام قلب و روحم رو می ذارم و میام. این قدر دلم برای کیانا تنگ می شه که تمام فکر و ذکرم پیش دختر نازم است. خدایا چقدر این در حق من لطف کردی که دختر به این زیبایی به من عطا کردی. اصلا باورم نمی شه که کیانا این قدر شیرین شده باشه. از وقتی که می رم خونه تمام لحظاتم رو با دختر گلم می گذرونم و این جز بهترین لحظات زندگی من است. کیانا به وسایل من خیلی حساسه و اصلا اجازه نمی ده که کسی به وسایل من دست بزنه . اگر بابایی گوشی من رو برداره سریع می ره ازش می گیره و با لبخند به من می ده واقعا لذت می برم که این قدر من رو دوست داره. مخصوصا به کیف من خیلی حساسه و اگر حتی مامانی هم برداره می ره با عصبانیت ازش می گیره...
21 شهريور 1391

مامان مانو دد

  دختر نازم کیانا خانوم این روزها که زبون باز کرده خیلی شیرین تر از قبل شده. اصلا باورم نمی شه که این قدر کارهای بامزه انجام بده. روز پنج شنبه از صبح تا شب خونه بودیم و کیانا خانوم خیلی حوصله اش سررفته بود، غروب رفت جلوی چوب لباسی وایستاد و مانتوی من رو کشید و گفت مامان مانو دد یعنی اینکه مامان مانتو بپوش با هم بریم بیرون . این قدر از حوشحالی جیغ کشیدم و بوسیدمش و فقط دوست داشتم بخورمش.
12 شهريور 1391