کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

جوراب پوشیدن

  روز ٢٢ فروردین کیانا خانوم من سیزده ماهش تمام شد و وارد ١٤ ماهگی شد. تازگی ها وسایل و اعضای بدن و یک سری چیزها رو خوب می شناسه. لباس و جواربش رو گذاشته بودم روی مبل که صبح وقتی بابایی کیانا رو می خواد بره خونه زن عمو مرضیه تنش کنه . کیانا همه چیز رو داشت بهم می ریخت بعد رفت روی مبل نشست و جوراباش رو برداشت و می خواست پاش کند. این قدر من و بابایی خوشحال شدیم و ذوق کردیم از اینکه دخترمون داره کم کم خانوم می شه. خدایا شکرت به خاطر این فرشته آسمانی زیبا.   ...
23 فروردين 1391

حوصله سررفتن کیانا خانوم

  روز جمعه 18 فروردین عمو داود اومده بود خونمون و کیانا از دیدن عموش خیلی خوشحال شد و کلی با هم بازی کرد. بعد از یک ساعتی عمو داود رفت و قرار بود برای شام بیاد خونمون. کیانا خانوم حسابی حوصله اش سررفته بود و  از توی کوچه صدای بچه ها می اومد که داشتند بازی می کردند، کیانا مدام به بیرون اشاره می کرد که بره جلوی پنجره و بچه ها رو ببینه. تصمیم گرفتم ببرمش بیرون هم دلش باز بشه و من هم خریدم رو انجام بدم. وقتی رفتیم بیرون کلی ذوق کرد و خوشحال شد. از جلوی قنادی رد شدیم و ویترین کیکهاش جلوی در بود. همین که کیکها رو دید می گفت به به، رفتم براش شیرینی گرفتم و توی راه شیرینی اش رو  خورد. این قدر برام لذت بخش بود. مامان فدات بشه ع...
19 فروردين 1391

سرپا ایستادن کیانا جون

  روز دهم فروردین با کیانا خانوم رفته بودیم خونه عمو مهدی و سمیرا جون. کیانا خانوم هم حسابی مشغول شلوغی بود. رفته بود جلوی آینه و تمام لوازم آرایش و عطرها و ادکلن ها رو ریخته بود. یک دفعه دیدیم کیانا خانوم سرپا ایستاده و داره توی آینه خودش رو نگاه می کنه . همه براش دست زدیم و کلی ذوق کردیم. خیلی برام جالب بود. خوشحالم عزیز دلم که داری روز به روز شیرین تر و عسل تر می شی دختر گلم.
19 فروردين 1391

مستقل شدن خانوم خانومها

  کیانا این روزها که یک سال و یک ماهش شده دوست داره خودش غذاش رو بخوره. وقتی گرسنش می شه می گه به به ، غذاش رو که می خوره و سیر می شه تازه دوست داره خودش بخوره قاشق رو می گیره دستش و هنوز چون کنترل نداره قاشق تو جهتهای مختلف می ره و همه چی رو از توی ظرف غذاش بیرون می ریزه و خودش کلی خوشحال می شه. فدات بشه مامان که داری یواش یواش خانوم می شی. ...
19 فروردين 1391

عید نوروز

  امروز ٢٨ اسفندماه ١٣٩٠،  آخرین روز کاری مامان است و ممکن است تا اواسط فروردین نتونه مطلب بذاره. خدا را خیلی شاکرم که امسال را در کنار دختر عزیزم و همسر مهربانم گذراندم  و باز خدا را شکر می کنم که شرایط روحی ام بسیار خوب شده و درسم به پایان رسیده و بسیاری از مشکلاتم حل شده است. امیدوارم سال آینده سالی پر از موفقیت و سلامتی برای همه عزیزانم و مردم خوب کشورم باشد. ان شاءا... که ایام عید به همه خوش بگذرد و کیانا خانوم هم با مامان همکاری کنه و توی سفرها سرحال باشه تا به ما هم خوش بگذره. خیلی خوش حال هستم که امسال هم مانند سال گذشته دختر نازم در کنار سفره هفت سین همراه ماست و از وجودش بسیار لذت می برم. دوست دا...
28 اسفند 1390

مراسم جشن تولد کیانا خانوم

روز جمعه ٢٦ اسفندماه ١٣٩٠ مراسم جشن تولد کیانا خانوم برگزار شد. خدا را شکر همه چیز خیلی خوب و عالی بود. خونه پرشده بود از کفشدوزک، کیک کفشدوزک، شکلات کفشدوزک، تزیین کفشدوزک، لباس کفشدوزک، سرویس طلای کفشدوزک، لاک ناخن کفشدوزک . همه چیز کفشدوزک کفشدوزک کفشدوزک. برای شام همه رفتیم رستوران حاج ابراهیم غذا خوردیم که اونهم خیلی خوب بود. ان شاءالله که به همه خیلی خوش گذشته باشه از جمله کیانا خانوم. همه مهمانهای عزیز هم زحمت کشیده بودند و هدیه آورده بودند. مامانی ، دایی حسین، دایی علی    انگشتر و آویز کفشدوزک، یک دست بلوز و شلوار، یک عدد گل مصنوعی مامانی و بابایی   ١٢٠ هزار تومان زن عمو کبری   ...
27 اسفند 1390

تولد کیانا جون

  کیانای عزیزم یک سال از عمر قشنگت سپری شد و تو وارد دومین سال زندگی قشنگت شدی . خیلی دوست دارم عزیزم. خیلی خوشحالم که امسال رو با تو گذروندم و امیدوارم سالهای سال با خوشی و خوبی زندگی کنی عزیز از جانم . تولد قشنگت مبارک عزیز مامان. ...
24 اسفند 1390

بابا گفتن کیانا

  بابایی کیانا دیروقت از سرکار اومده بود و حسابی خسته بود و مامانی هم که خانه تکانی می کنه و حسابی خسته بود . کیانا خانم همیشه با خودش می گفت بابا بابا اما اون شب بابایی داشت برای شام تخم مرغ درست می کرد و کیانا تو بغلم بود. بهش گفتم کیانا جونم بابایی کو ، به آشپزخونه نگاه کرد و گفت بابا بابا و به باباش اشاره کرد. بابایی کیانا این قدر خوشحال شد که این جوری صداش کرده سریع اومد کیانارو تو بغلش گرفت و این قدر فشارش داد و بوسش کرد و کیانا خانومم هم کلی ذوق می کرد. من و بابایی برات می میریم.                       &nb...
16 اسفند 1390

پایین آمدن از پله

  کیانای نازم تازه یاد گرفته که از پله بره بالا ولی پایین اومدن رو بلد نبود. وقتی مشغول خانه تکانی بودم مبل کنار پله ها رو جابجا کردم تا تمییز کنم تازه متوجه شد که از این مبل می شه استفاده کرد. حالا دو تا پله می ره بالا پاش رو می ذاره روی مبل و خودش رو می اندازه روی مبل و از آنجا می یاد پایین و از ته دلش می خنده و خوشحاله . حسابی شیطون شدی جوجوی قشنگم .                                               &nbs...
14 اسفند 1390