کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 16 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

از صبح چقدر زنگ می زنی

  صبح زنگ زدم خونه مامانی تا ببینم کیانا جونم حالش چطوره، دوباره بعد یک ساعت زنگ زدم به مامانی گفتم برو خونه ما، هر چی زنگ می زنم اکبر تلفن رو جواب نمی ده احتمالاً خواب مونده و بعد یک ساعتی دوباره دیدم هیچ خبری نیست .  باز به خونه مامانی زنگ زدم که ببینم رفته و چی شده؟ وروجک گوشی رو برداشته و می گه سلام خوبی؟ مامان از صبح چقدر زنگ می زنی؟ و من هم پشت تلفن  ...
29 مرداد 1392

زن عمو کربا خیلی باحال بود

  عمو عبدالعلی و خانواده فردای عیدفطر برای ناها آمدند خونمون و من هم قیمه بادمجان درست کردم و کیانا خدا رو شکر نسبتاً خوب بود و آروم بود. کیانا چون از صبح زود بیدار شده بود حسابی خسته بود و وقتی که عمو اینها خونمون بودند گرفت خوابید و وقتی عصر بیدار شد دید عمو اینها نیستند خیلی ناراحت شد و گریه کرد و گفت کجا رفتند بگو بیان و ما هم با هزار زحمت بالاخره آرومش کردیم. شب نشسته و یک دفعه خیلی بامزه می گه: مامان زن عمو کربا خیلی باحال بود، واقعا از تعجب چشمام دراومده بود و نمی دونستم این حرفها رو از کجا یاد گرفته، هم خندم گرفته بود و خلاصه گفتم: چرا باحال بود، جواب داد: دیدی چه جوری چایی می خورد خیلی باحال بود و من فقط گرفتم بغلم و...
22 مرداد 1392

قهر کردن با عمه زهرا

  روز بیست و یکم ماه رمضان افطار خونه عمو غلام دعوت شدیم و آش نذری هم داشتند. وقتی رفتیم خانه عمو، عمه زهرا هم اونجا بود اما کیانا اصلا سمت عمه زهرا نرفت، عمه برای کیانا لواشک و شکلات گرفته بود، کیانا خیلی راحت لواشک و شکلات رو گرفت اما باز هم عمه اش رو تحویل نگرفت. بعد از اینکه اومدیم خونه هر چی گفتم کیانا جونم چرا بغل عمه نرفتی، گفت دوستش ندارم، اصلا ازش خوشم نمی یاد و خلاصه دو هفته ای ما با این وروجک کلنجار رفتیم که علت چیه؟ طبق معمول جوابی داد که واقعا نمی دونستیم چی بهش بگیم، گفت: دیگه عمه من نیست ، گفته من عمه ملیکام و من هم دوستش ندارم. گفتم: عزیزم عمه می خواد برات جایزه کتاب بخره گفت خیلی دوست داره باشه بهش می گم ...
22 مرداد 1392

اول صبحی گوشیمون خراب شده

  از اداره زنگ زدم خونه تا با گل مامان صحبت کنم. کیانا جونم گوشی رو برداشته و بعد از سلام و احوالپرسی می گه مامان اول صبحی گوشیمون خراب شده و من متعجب که این حرفها رو از کجا یاد گرفته می گم کیانا خانوم گوشی رو بده بابایی و بعد از اینکه با بابایی صحبت کردم می گم شما بهش گفتید که اول صبحی، می گه نه و من خودم موندم که این کلمات رو از کجا یاد گرفته.
9 مرداد 1392

اول صبحی گوشیمون خراب شده

  از اداره زنگ زدم خونه تا با گل مامان صحبت کنم. کیانا جونم گوشی رو برداشته و بعد از سلام و احوالپرسی می گه مامان اول صبحی گوشیمون خراب شده و من متعجب که این حرفها رو از کجا یاد گرفته می گم کیانا خانوم گوشی رو بده بابایی و بعد از اینکه با بابایی صحبت کردم می گم شما بهش گفتید که اول صبحی، می گه نه و من خودم موندم که این کلمات رو از کجا یاد گرفته.
9 مرداد 1392

بابایی که فقط داره می خوره

  صبح شنبه از خواب بیدار شدم و شروع کردم به لباس اتو زدن و بابایی داشت صبحانه می خورد، کیانا خانوم هم از خواب بیدار شد و گفت که بریم بیرون بچرخیم، گفتم به بابایی بگو ببر بیرون بچرخونت من می خوام برم اداره و دیرم می شه، وروجک مدام بابایی رو صدا می زد و می گفت بریم بیرون بچرخیم، بعد یک دفعه رو کرد به من و گفت مامان بریم بیرون گفمتم : عزیزم الان بابایی لباس می پوشه و باهم می رید بیرون، یک دفعه خیلی عصبانی شد و دستش رو خیلی بامزه حرکت داد و گفت: مامان بابایی فقط داره می خوره، این قدر بهش خندیدیم و گفتم عزیزم تو فقط رو از کجا یاد گرفتی، خود قندعسل هم حسابی می خندید و بعد با ذوق و شوق با بابایی جون رفتند بیرون بچرخند. ...
31 تير 1392

مامان عصمت که خوشش می یاد

  نبات مامان یک سری کارهای لوس انجام می داد می گم کیانا خانوم این لوس بازی ها رو در نیار اصلا خوشم نمی یاد، خیلی با اعتماد به نفس به من نگاه می کنه و می گه: مامان عصمت که خوشش می یاد! و اصلا انگار نه انگار که من دارم تربیتش می کنم.
31 تير 1392

دستمال

  دایی حسین شلوار خریده و رفته داده خیاطی که براش کوتاه کنه و وقتی اومده خونه پوشیده که ببینه اندازه اش خوبه یا نه، کیانا خانوم هم رفته یک دونه دستمال برداشته و داده به دایی حسین و گفته که دایی بیا این دستمال رو بگیر بذار توی جیبت و دایی کلی از این کار کیانا خوشش اومده و حسابی بغلش کرده و بوسش کرده. تو نفس من مامانی با این کار های قشنگت .
25 تير 1392

کبریت نداریم

  سیم برق اجاق گاز طوریه که نمی شه به سه راهی وصلش کرد و من مجبور شدم از کبریت برای روشن کردن گاز استفاده کنم و در حال حاضر از فندک گاز نمی شه استفاده کرد. چند روزی است که کبریت تموم شده و یادم می ره که کبریت بخرم و با ماکارونی از طریق آبگرمکن گاز رو روشن می کنم. کیانا خانوم رفته خونه مامانی و در اجاق گاز رو باز کرده و سه بسته کبریت برداشته، مامانی بهش گفته کیانا جونم چرا کبریت ها رو برداشتی، جواب داده: کبریت ندارم می خوام ببرم خونمون!! خیلی بلایی که به همه چی این قدر توجه داری قندعسلم . ...
25 تير 1392