کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

کتاب خوندن

بعداز ظهر که از سرکار رفتم خونه کیانای نازم تازه از خواب بیدار شده بود و حسابی سرحال بود اما من خیلی خسته بودم و می دونستم که اصلا نمی خوابه، باهم بازی کردیم و بعد فریما اومد دیگه حسابی با هم بازی کردند. بعد از این که شام خوردیم دوباره فریما اومد توی حیاط و کیانا هم بدو بدو رفتش که با فریما بازی کنه، فاطمه و فائزه هم آمدند و چون امتحان داشتند توی حیاط شروع کردند به درس خوندن. کیانا وقتی دید دارند درس می خونند اومده به من می گه مامان کتابم رو بده، من هم کتاب رو بهش دادم و دیدم توی حیاط مثل فاطمه و فائزه کتاب رو توی دستش گرفته و راه می ره و هی دستش رو تکون می ده. این قدر قربون صدقش رفتم و خودش هم سخت مشغول درس خوندن بود و حسابی رفته بود ...
8 خرداد 1392

می گم موهام مرتب کردم

  کیانا صبح از خواب بیدار شد و وقتی که داشتم حاضر می شدم بیام اداره گریه می کرد، گفتم دختر نازم بیا موهاتو شونه کنم بریم خونه مامانی بعد برید با هم تک تک بخرید. دوباره یک جوابی داد که من نمی دونستم باید بهش چی بگم، جواب داد که: موهام رو قبلا مرتب کردم. دوباره بهش گفتم: بیا شونه کنم تا خوشگل بشی و در جواب: می گم موهام رو شونه کردم نمی خواد شونه کنی ولی بعد از اینکه خودش رو توی آیینه دید که موهاش نامرتبه رضایت داد که موهاش رو شونه کنم و بعد هم رفتیم خونه مامانی تا بره تک تک بخره. قربونت بشم عزیزم. ...
8 خرداد 1392

سایه بزنیم خوشگل بشیم

  دختر نانازی حسابی عاشق لوازم آرایشه، رفته بودم برای خودم از خاله فاطمه لوازم آرایش خریده بودم و وقتی آوردم خونه کیانا خانوم کلی با ذوق و شوق همه رو نگاه می کرد بعد از چند دقیقه دیدم ساکته و گفتم حتماً مشغول یک کاری شده، طبق معمول رفته بود سراغ لوازم آرایش. می گم کیاناخانوم چی کار می کنه می گه سایه بزنیم خوشگل بشیم بریم عروسی برقصیم و با دست تمام حرکات رو خیلی قشنگ نشون می ده. دوست داشتم بخورمش این قدر بامزه حرف می زد و دستاش رو تکون می داد. الهی دورت بگردم نفسم .
6 خرداد 1392

من عبادیم

از سرکار رفتم خونه بعد می بینم مامانی می گه کیانا تو فامیلیت چیه می گه من عبادیم و مامانم خوسوابادی(خسروآبادی) این قدر ذوق کردم که نگو، بعد شب خوابیده بود و بابایی دیر از سرکار اومد خونه ساعت یک نیمه شب پا شده می گه بابایی من عبادیم تو خوسوابادیی، بابایی کلی ذوق کرده و می گه نه منم عبادیم و بعد گرفته خوابیده. حالا هر جا که می ریم از طرف می پرسه که تو عبادیی که ما هم بهش می گیم نه این مثلا فلانی و تازه کم کم داره یاد می گیره که هر کس یک فامیلی داره. قربون دختر باهوشم بشم عزیزم.
5 خرداد 1392

چند خریدی

  عروسک قشنگ من هر روز شیرین تر از روز قبلش می شه و من نمی دونم باید کدوم کارش رو بنویسم. مدتی است که کیانا خانوم هر چیزی رو که می بینه می گه چند خریدی؟ یا اینکه چنده؟ مثلاً می گه خونه رو چند خریدی؟ ماشین رو چند خریدی؟ می بریش حمام می گه لیف رو چند خریدی؟ می خوای بیاریش می گه حوله رو چند خریدی؟ خلاصه مامان باید دائم قیمت همه چیزهایی رو که خریده برای این فسقلی توضیح بده . تو همه زندگی منی عزیزم.
18 ارديبهشت 1392

بگو بابای مرضیه برات بخره

  کیانای عزیز مامان رفته بود خونه زینب خانوم تا با مرضیه بازی کنه، زینب خانوم بهش گفته کیانا گوشواره هات رو می ده به من و دختر گلم هم در جواب گفته که بگو بابای مرضیه برات بخره. واقعاً وقتی شنیدم کیف کردم از این حاضر جوابی نبات مامان . ...
14 ارديبهشت 1392

لباسم رو می خوام

  روز جمعه با قندعسلی رفتیم سیسمونی فهیمه، دختر گلم خیلی منتظر احسان و ملیکا بود که هیچ کدام نیامدند و خیلی حالش گرفته شد و دوست داشت نانای کنه که بزن و برقص هم نداشتند و دیگه بیشتر حالش گرفته شد و از وقتی از خونه کادوی سیسمونی رو برداشته بودم می گفتم کیانا جونم اینو وقتی رفتیم خونه فهیمه بده بهش برای نی نیش خریدم، اما همین که سیسمونی رو نشون دادند و کادوها را می گرفتند مثلا با هم رفتیم کادو رو بدیم که بعد از چند لحظه گریه کرد و گفت که لباسم رو می خوام و مجبور شدیم میون خنده همه بریم کادو مون رو پس بگیریم و بقیه می گفتند اگر می خوای از اینها هم بردار. در آخر یواشکی لباس رو گذاشتم روی مبل که قندعسل نبینه تا از اونجا بیاییم ...
8 ارديبهشت 1392

بریم ببینیم عروس خوشگل شده

  خونه مامانی بودیم و آخر شب صدای بوق ماشین و سوت و دست می یومد و معلوم بود که عروس آورده بودند، از اونجایی که کیانا خانوم عاشق رقص و نانای هستش برای اینکه بره بیرون بیینه چه خبره سریع رفته بغل مامانی و می گه: مامانی بریم ببینیم عروس خوشگل شده یا نه، ما همگی از خنده ریسه رفتیم که این جیگر این حرفها رو از کجا یاد گرفته، مامانی هم کیانا رو برد بیرون که ببینه چه خبره.
7 ارديبهشت 1392

هوا خوبه

    این روزها با این که اردیبهشت ماه است ولی هوا خیلی سرد شده ، از سرکار رفتم خونه مامانی که کیانا رو بردارم و برم خونه خودمون. کیانا در ورودی خونه مامانی رو باز کرده و می گه وای باد می یاد هوا سرده، اومدم نشستم و کیانا هم در رو باز گذاشت و اومد توی خونه و مشغول بازی شد، می گم کیانا خانوم مامانی در رو ببند هوا خیلی سرده، قند عسل برای اینکه نره در رو ببنده در جواب من می گه هوا خوبه. واقعاً موندم این جور مواقع چه جوابی بهش بدم ، فقط می تونم قربون صدقش برم با این حاضر جوابیش. تو نفس منی عزیزم.
7 ارديبهشت 1392