کتاب خوندن
بعداز ظهر که از سرکار رفتم خونه کیانای نازم تازه از خواب بیدار شده بود و حسابی سرحال بود اما من خیلی خسته بودم و می دونستم که اصلا نمی خوابه، باهم بازی کردیم و بعد فریما اومد دیگه حسابی با هم بازی کردند. بعد از این که شام خوردیم دوباره فریما اومد توی حیاط و کیانا هم بدو بدو رفتش که با فریما بازی کنه، فاطمه و فائزه هم آمدند و چون امتحان داشتند توی حیاط شروع کردند به درس خوندن. کیانا وقتی دید دارند درس می خونند اومده به من می گه مامان کتابم رو بده، من هم کتاب رو بهش دادم و دیدم توی حیاط مثل فاطمه و فائزه کتاب رو توی دستش گرفته و راه می ره و هی دستش رو تکون می ده. این قدر قربون صدقش رفتم و خودش هم سخت مشغول درس خوندن بود و حسابی رفته بود ...


