کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 16 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

کیانا تکِ تک

  همیشه وقتی زن عمو صفیه رو می بینم می گم کیانا تکِ تک، هیچکی نداره، بعد زن عمو می گه فقط فاطمه داره، وروجک نازم خیلی خوب به همه چی دقت می کنه و حالا یاد گرفته وقتی من می گم کیانا تک تک تو جواب من می گی هیچکی نداره، فقط مامان فاطمه داره، دورت بگردم نفسم که این قدر خوب به همه چی توجه می کنی.
15 تير 1392

این قدر دوست دارم یک دونه از این ماشینها بخرم

  کیانا خانوم شب همراه با مامانی رفته بود مغازه تا خرید کنند و بعد که اومدند توی کوچه و جلوی در خونه مامانی، یک دفعه وروجک برگشته گفته: این قدر دوست داریم یک دونه از این ماشینها بخرم. مامانی از تعجب نمی دونسته که چه کار کنه و این قندعسل از کجا این حرفها رو یاد گرفته و حسابی قربون صدقش می رفت و کیانا خانوم طبق معمول از این که حرفهای بزرگونه می زنه و بقیه قربون صدقش می رند کلی ذوق می کنه. فدات بشه مامانت عزیزم.
10 تير 1392

بذار بخوابه

  رفتیم خونه عمه زهرا و شب رو اونجا موندیم. صبح کیانا جونم بیدار شده و وقتی نگاش کردم خیلی قشنگ می گه سلام، صبح بخیر. می گم سلام صبح تو هم بخیر، پاشو برو عمه رو بیدار کنو بهش سلام صبح بخیر بگو یکم فکر می کنه و می گه ولش کن بذار بخوابه. من به تو چی بگم وروچک که این قدر قشنگ حرف می زنی عسلم.
9 تير 1392

خودم می شورم دست تو درد می گیره

  روز تولد امام زمان (عج) بود و ما رفتیم مولودی و وقتی برگشتیم و برای کیانا بستنی خریدم و خوردش و لباسش رو کثیف کرده بود. وروجک اومده به من می گه که مامان لباسم کثیف شده ، گفتم اشکال نداره درش بیار بشورمش دوباره جوابی بهم داد که می خواستم بخورمش، جواب داد: نه خودم می شورم تو دستت درد می گیره. خدایا شکرت از این که فرزند به این نازنینی به من دادی.
4 تير 1392

مبارک باشه ابروهاتو کوتاه کردی

  شب بود و کیانا خانوم حسابی خسته بود و گفت خوابم می یاد و من هم بردم توی جاش خوابوندمش، طبق معمول دوباره شیطونیش گل کرده و شروع کرد به شیرین زبونی. می گه: مامان می گم: جانم، می گه: مبارک باشه ابروهات رو کوتاه کردی، می گم مرسی عزیزم سلامت باشی، می گه تو از کجا فهمیدی می خنده و من رو می بوسه. دوست دارم بخورمت این قدر قشنگی نفسم.
4 تير 1392

حالا زوده

  عمه مرحمت فوت کردند و ما هم رفتیم خمین تا در مراسم شرکت کنیم. کیانا خیلی بهانه می گرفت و حسابی کلافه بود . بابایی کیانا خانوم رو برده بیرون تا به قول خودش بچرخونه، بعد گفته که می خوای به مامان عصمت زنگ بزنیم کیانا هم گفت نه حالا زوده. وروجک دوست دارم واقعا بخورمت این قدر بامزه در مورد هر چیزی نظری می ده. مامان فدات بشه قندعسلم.
26 خرداد 1392

عمه رو تحویل نگرفتم

  بعد از سه روز خونه موندن بالاخره روز جمعه به پیشنهاد عمو عبدالعلی رفتیم بیرون و قرار شد بریم کن، یک مقدار اولش سخت بود با بچه رفتنش اما جای خیلی قشنگی بود و می ارزید به سختیش. کیانا خانوم حسابی اونجا آب بازی کرد و به زور از توی آب بیرون می آوردیمش، عصر اومدیم و  رفتیم یافت آباد خونه عمو غلام و موقع خداحافظی کیانا گلم اصلا به عمه زهرا محل نمی ذاشت و هر چی عمه صداش می کرد جواب نمی داد. موقعی که خواستیم حرکت کنیم گفت عمه تو هم با ما بیا و عمه گفت من پشت می شینم و می یام اما وروجک فهیمد که عمه نمی یاد. وقتی که اومدیم خونه ازش پرسیدم کیانا جونم چرا عمه رو تحویل نگرفتی؟ گفت: تحویلش نگرفتم، محلش نذاشتم و من هی اصرار که چرا؟...
18 خرداد 1392

من کیانا خانومم

  از سرکار که اومدم کیانا تازه از خواب بیدار شده و حسابی سرحال بود و منم خیلی خسته بودم اما هی می گفت مامان بریم پارک ، بریم بیرون، دیگه حاضر شدیم و با هم رفتیم بیرون. دو تا بچه بغل مامانشون بودند و کیانا کلی ذوق کرد و گفت مامان نی نی، گفتم کیانا جونم تو هم نی نی هستی، یک دفعه بلند داد زد من کیانا خانومم، من کیانا خوشگلم. این قدر بغلش کردم و بوسیدمش که این قدر خودش رو تحویل می گیره.
13 خرداد 1392

بیدارم الکی خوابیدم

  جمعه بابایی خونه بود و سرکار نرفت. من رفتم بیرون دست و صورتم را بشورم وقتی اومدم دیدم بابایی داره می خنده گفتم چی شده، گفت: رفتم پیش کیانا و نازش کردم و گفتم کیانا جونم بابایی پاشو چشمات رو باز کن دیدم چشماش رو باز کرد و گفت: من خواب نبودم الکی خوابیدم و ما فهمیدیم که کیانا خانوم خیلی دوست داره بدونه که من و پدرش چه روابطی داره و خودش رو زده به خواب تا از همه چی باخبر بشه، اصلا باورم نمی شد که این قدر وروجک شده باشه. ...
11 خرداد 1392