شیشه
مدیتیه که به کیانا خانوم می گیم شیشه نخور اما گوش نمی ده و وقتی شیر تو شیشه می خوره
بابایی می خنده و می گه دیگه بزرگ شدی خجالت بکش ، اما کیانا خانوم
و می گه نه خجالت نمی کشم و شیر توی شیشه می خوام.
یک روز رفتیم مغازه خرازی و کیانا خانوم خیلی دوست داره که عروسک دوچرخه سوار
و یک دونه جارو برقی داشته باشه
همین که جلوی ویترین مغازه رسید نشست و حسابی نگاه کرد و گفت مامانی برام از این عروسکها که سواره دوچرخه هست می خری، گفتم آره اما یک شرطی داره و اون هم این هست که دیگه شیر توی شیشه نخوری و توی لیوان بخوری و خیلی سریع قبول کرد
و خدا رو شکر از اون روز که اومدیم خونه اصلا شیر توی شیشه نمی خوره و می گه شیر توی لیوان بریز . من هم توی لیوان شیر ریختم و با بیسکویت خورد
و گفت حالا بریم بخریم، گفتم صبر کن چند روز بگذره بعد می ریم بخریم . الهی بمیرم که این قدر دخترم قانع هستش و از اونجایی که هر چیزی که بهش قول می دم حتما براش می خرم حالا انشاءا... فردا می ریم می خریم .


شیشه
