من می خوام شوهر کنم بابا نمی ذاره
این چند وقت که عروسی رفتیم کیانا خانوم ما خیلی دوست داره که عروس بشه و می گه مامان من کی می شه عروس شم
و با آقا مهران با هم برقصیم.
هر چیزی که رو که می بینه یک جوری به آقا مهران ربطش می ده. مثلاً
آقا مهران رفته دانشگاه (به تقلید از دایی حسین) 
آقا مهران مشتری داره و می خواد مبل بفروشه (به تقلید از بابایی)
یک روز که دوباره گفت بابایی گفت من تورو شوهر نمی دم و می خوام برای خودم نگه دارم خیلی ناراحت شد و بعد زد زیر گریه و گفت: مامان من می خوام شوهر کنم بابایی نمی ذاره. گفتم نه عزیزم خیال راحت باشه من تو رو شوهر می دم و حسابی خوشحال شد و می گه بابا من که می خوام شوهر کنم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


من می خوام شوهر کنم بابا نمی ذاره
