باغ
روز پنج شنبه برنامه طبیعت گردی دوباره برقرار شد و با همکارها رفتیم باغ همکار عزیز خانم قیدر توی شهریار.
صبح زود بیدار شدیم و
و بعد و
با بابایی رفتیم اداره
و اونجا بچه هایی که قرار بود اومدند
و همگی با هم با ون رفتیم به سمت شهریار و کیانا خانومم حسابی خوشحال بود
و توی راه با سوره یک کمی دوست شده بود .
صبح که رسیدیم اول بساط صبحانه رو به پا کردیم و یک صبحانه حسابی خوردیم
و بعد هم هر کدوم از بچه ها رفتند که بگردند و
. به اتفاق خانم غیاثی و نیک مومن و شجاعی رفتیم وسط باغ نشستیم و خیلی صحبت کردیم
و

و واقعا حال و هوامون عوض شد.
خاله شهناز یک سری عکس و فیلم از توی گوشیش داشت نشون می داد که یکی از برنامه این بود که یک روحانی داشت صحبت می کرد کیانا یک دفعه گفت من ش.ی.خ دوست ندارم و واقعا همه از خنده 
ترکیدند و من هم
و کیانا از خنده بچه ها 
کیانا به اتفاق سوره و عسل رفتند سراغ
و بعد وروجک چون خیلی خسته شده بود شدیداً دلش چایی می خواست که من هم براش
و گل دخترم
و حالش برد.
بعد هم ناهار قرار شد آش درست کنیم که دو سه تا از خانومها زحمت کشیدند و آش درست کردند
و بعد هم ناهار خوردیم و چایی
و تخمه و شیرینی و همه دوره هم نشستند و با هم گپ زدند و یک کمی بچه ها نانای کردند ![]()
و حسابی همه خوش گذروندند.
بعد به پیشنهاد خانم قیدر رفتیم موتور آب که خیلی خوب بود و بچه های حسابی آب بازی کردند و کیانا هم که عاشق آب بازی خیلی حال کرد و به زور از توی آب آوردمش بیرون و کلی عکس هم گرفتیم.
عصر هم هندونه خوریدم که خیلی شیرین بود و کیانا به اتفاق عسل و سوره دوباره تاب بازی
و خاله بازی کردند .
غروب آقای نوروزی اومد دنبالمون
و تا برگردیم خونه شب شده بود و توی راه بستنی خوردیم و کلی ماشین عروس دیدیم و برای هر کدومشون کلی جیغ و سوت زدیم ![]()
و حسابی خوش گذروندیم.
توی راه آقای نوروزی بستنی خرید و خوردیم و توی راه بچه ها حسابی با هم شوخی کردند و بعد هم رسیدیم شهدا و در آخر به اتفاق دختر گلم رفتیم خونه .




باغ
