پوره سیب زمینی
یک شب شام پوره سیب زمینی پختم
و تخم مرغ آب پز
هم بهش اضافه کردم و خیلی خوشمزه شد.
وروجک رفته بود خونه مامانی و وقتی که اومد گفتش که شام چی داریم گفتم سیب زمینی و تخم مرغ ، گفت من نمی خورم دوست ندارم، گفتم: شام همین هست و باید بخوری ، کیانا دوباره گفت: من تخم مرغ می خوام برام درست کن، گفتم: هر چی که می ذارم باید بخوری و شام هم خیلی خوشمزه شده بخوره ببین چقدر خوشمزه است و دوباره گفت: نمی خوام، براش توی یک ظرف ریختم و آوردم گفتم یک کم بخور اگر بد بود نخور و همین که یک قاشق خورد گفت به به چه خوشمزه است بهم بده و نشست تا آخرش خیلی با اشتها خورد. 
مامان عصمت هم با کیانا اومده بود گفت : وقتی که من بچه بودم یک شب بی بی زهرا و کیانا سریع تاکید که حاج بی بی زهرا و مامان هم ادامه داد: یک شب حاج بی بی زهرا برامون سیب زمینی و تخم مرغ آب پز درست کرده بود من گفتم که نمی خورم دوست ندارم و قهر کردم و نخوردم، بی بی هم آخر شب که بهش گفتم گرسنه ام هست گفت برو توی قابلمه غذا هست بردار بخور، همین که رفتم دیدم یک سنگ بزرگ توی قابلمه گذاشته ، گفت: بردار بخور، من گفتم: اگر بخورم دندونم می شکنه ، بی بی هم گفت: باید بخوری و من هم مجبور شدم برم نون خالی بخورم و دیگه هیچ وقت نگفتم که سب زمینی نمی خورم.
وقتی داستان تموم شد کیانا خیلی خوشش اومده بود
، گفت: دوباره بگو، مامانی باز تعریف کرد و همین طور تا آخر شب ادامه داشت . دیگه خلاصه مامانی حسابی خسته شده بود اما کیانا خانوم دست بردار نبود.


پوره سیب زمینی
