دارم فرک می کنم
شب بود و می خواستم کتاب بخونم و وقتی کتابها رو آوردم کیانا هم یک کتاب کوچیک برداشت و گفت این باشه مال من.
بعد از این که چند خط از کتاب رو خوندم
داشتم به مطالب کتاب و خودم فکر می کردم
.
کیان که دید من نمی خونم ، گفت: چرا کتاب نمی خونی، می گم دارم فکر می کنم و اون هم خیلی جدی گفت به چی (عین آدم بزرگا) ، گفتم: به خودم.
بعد از چند دقیقه که من همچنان داشتم فکر می کردم و اصلا حواسم به وروجک نبود، می گه: بگو چرا کتاب نمی خونی.
من: چرا کتاب نمی خونی؟
کیانا: دارم فرک می کنم.
من
با اینکه خیلی حالم گرفته بود ولی از خنده ترکیدم.
بعد می گه: بگو به چی فرک می کنی؟
من: به چی فرک می کنی:
کیانا: به خودم.
واقعا چند دقیقه از ته دلم خندیدم
و بغلش کردم و حسابی بوسیدمش
.
از این دست این وروجک آدم نمی دونه باید چی کار کنه.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


دارم فرک می کنم 
