بدون عنوان
روز سی و یکم شهریورماه کیانا خانوم از خواب بیدار شد و رفته در کمدش رو باز کرده و می گه مانتوم رو بده ، می گم: مانتو نداری مامانی، پالتوی صورتیش رو می کشه می گه این مانتوم رو می خوام .
خلاصه پالتو رو برداشته و با یک سری وسایل رفت خونه مامانی . بعد هم اونجا کوله اش و برداشته و مقنعه ای که با چادر نمازش هست و سرش کرده و به مامان گفته که بریم مدرسه.
مامان عصمت هم کیانا خانوم رو حاضر کرده و باهم رفتند مدرسه
و همون روز هم جشن بچه های کلاس اول بوده و کیانا چند دقیقه ای که پالتوش تنش بوده دیده گرمش شده و حسابی خیس عرقه ، پالتو رو درآورده.
شهردار منطقه توی جشن دعوت بوده و کیانا هم رفته ازش گل گرفته
و بعد هم با زینب دختر خاله مریم حسابی عکس انداخته
و تا آخر مونده و حسابی توی جشن خوش گذرونی کرده
و توی جشن یک سری از بچه ها لباس عروس پوشیده بوند و یک سری هم لباس سنتی
و برنامه اجرا م یکردند.
بعد از جشن هم اومدند خونه و دوباره حاضر شدند و با هم رفتند خونه خاله صدیقه (دختر خاله مامان عصمت) و ناهار موندند
و بعدش قندعسل مامان حسابی خسته بوده
و عصری هم برگشتند خونه.
عصر که رفتم خونه دیدم
گذاشته توی آب و حسابی از دیدنشون لذت می بره.


بدون عنوان 
