کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

بدون عنوان

1393/7/2 13:15
نویسنده : ماما فاطمه
300 بازدید
اشتراک گذاری

 

روز سی و یکم شهریورماه کیانا خانوم از خواب بیدار شد و رفته در کمدش رو باز کرده و می گه مانتوم رو بده ، می گم: مانتو نداری مامانی، پالتوی صورتیش رو می کشه می گه این مانتوم رو می خوام .

خلاصه پالتو رو برداشته و با یک سری وسایل رفت خونه مامانی . بعد هم اونجا کوله اش و برداشته و مقنعه ای که با چادر نمازش هست و سرش کرده و به مامان گفته که بریم مدرسه.

مامان عصمت هم کیانا خانوم رو حاضر کرده و باهم رفتند مدرسه و همون روز هم جشن بچه های کلاس اول بوده و کیانا چند دقیقه ای که پالتوش تنش بوده دیده گرمش شده و حسابی خیس عرقه ، پالتو رو درآورده.

شهردار منطقه توی جشن دعوت بوده و کیانا هم رفته ازش گل گرفته  و بعد هم با زینب دختر خاله مریم حسابی عکس انداخته  و تا آخر مونده و حسابی توی جشن خوش گذرونی کرده و توی جشن یک سری از بچه ها لباس عروس پوشیده بوند و یک سری هم لباس سنتی شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه و برنامه اجرا م یکردند.

بعد از جشن هم اومدند خونه و دوباره حاضر شدند و با هم رفتند خونه خاله صدیقه (دختر خاله مامان عصمت) و ناهار موندند http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hallcandysmile.gif و  بعدش قندعسل مامان حسابی خسته بوده  و عصری هم برگشتند خونه.

عصر که رفتم خونه دیدم  گذاشته توی آب و حسابی از دیدنشون لذت می بره.

پسندها (1)

نظرات (0)