آب ریختن پشت سر بابایی
بابا اکبر شب یک سرویس مبلمان برده بودند شهرستان و به همراه همکارش رفته بود
و بنابراین شب نیومد خونه.
صبح که خواستم برم سرکار کیانا خانوم خواب بود رفتم سریع مامان عصمت را صدا زدم
و اومد پیش کیانا
و وقتی اومدم سرکار به بابا اکبر زنگ زدم
که ببینم کجاست گفت تازه رسیدم خونه و دارم با دختر قشنگم بازی می کنم.
![]()
بعد از یکی دو ساعت زنگ زدم که بابایی خواب نمونه
که کیانا خانوم گوشی رو برداشت و گفت بابایی رفته
و من هم پشت سرش آب ریختم و بابایی هم کلی خوشحال شده.![]()
الهی قربون دختر مهربونم بشم من.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


آب ریختن پشت سر بابایی 

