بیدارم الکی خوابیدم
جمعه بابایی خونه بود و سرکار نرفت. من رفتم بیرون دست و صورتم را بشورم وقتی اومدم دیدم بابایی داره می خنده گفتم چی شده، گفت: رفتم پیش کیانا و نازش کردم و گفتم کیانا جونم بابایی پاشو چشمات رو باز کن دیدم چشماش رو باز کرد و گفت: من خواب نبودم الکی خوابیدم و ما فهمیدیم که کیانا خانوم خیلی دوست داره بدونه که من و پدرش چه روابطی داره و خودش رو زده به خواب تا از همه چی باخبر بشه، اصلا باورم نمی شد که این قدر وروجک شده باشه.
.gif)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بیدارم الکی خوابیدم
