کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

کتاب خوندن

  وروجک قصه ما خیلی کتاب دوست داره و اگر کسی براش هدیه کتاب بخره خیلی خوشحال می شه. هر شب هم مامان فاطمه باید چند تا از کتابها رو براش بخونه تا قندعسلی بخوابه و ماشاءا... این قدر باهوشه که اکثر شعرها رو هم باید گرفته و خیلی بامزه می خونه و امیدوارم که نفسم همیشه این قدر کتاب خون باشه. مامان قربون اون شعرخوندنت بشه الهی. ...
6 آبان 1392

چه فرقی می کنه

  مامان عصمت باقالی پلو و سوپ پخته بود و برام آورده بود و به کیانا خانوم می گم کیانا جونم سوپ می خوری یا باقالی پلو و در جواب به من می گه: چه فرقی می کنه. من و مامان عصمت اولش   و بعد از خنده ریسه رفته بودیم  و بغلش کردم حسابی بوسش کردم  و وروجک هم حسابی خندید  و شادی کرد. واقعا بعضی اوقات جوابهای می ده که نمی دونی چی بهش بگی؟ با تمام وجودم دوستت دارم عزیز دلم. ...
6 آبان 1392

از قصد زدم توی سرم تا این که برن

  شب جمعه حدود ساعت ١٠:٣٠ عمو عباس و زن عمو طاهره اومدند ملاقات مامان فاطمه و کیانا خانوم خواب بود. کیانای نازم هر موقع که عمو عباس رو می دید از خوشحالی فقط چند دقیقه جیغ می کشید و سریع می رفت بغل عمو عباس و بابایی چون می دونست کیانا عموش رو خیلی دوست داره از خواب بیدارش کرد و گفت بیا عمو عباس و زن عمو اومدند. بعد از این که بیدار شد نگاهی به عمو و زن عمو کرد ، گفتم کیانا بیا ببین نی نی زن عمو تو دلش و چقدر بزرگ شد و براش یک عالمه لباس و عروسک خریدند، اما خیلی عصبانی نگاه کرد و شروع کرد به جیغ زدن و توی سر خودش زدن و اصلا به عمو و زن عمو توجهی نکرد. بابایی کیانا رو برد بیرون تا یکم حال و هواش عوض بشه و دوباره آوردش، اما با...
15 مهر 1392

معجزه بزرگ خداوند

  روز چهارم شهریورماه بود که متوجه شدم کنار سینم یک توده هست و وقتی به دکتر مراجعه کردم گفت باید خیلی زود جراحی بشی و برای روز ششم شهریور به من وقت عمل داد، خیلی حال بدی داشتم و فقط تمام دغدغم کیانای عزیز بود که خدایا عاقبت این بچه قرار چی بشه؟ و من روز ششم در بیمارستان توس بستری شدم و تحت عمل جراحی توسط پرفسور محمود لطفی قرار گرفتم . اصلا شرایط خوبی نبود و همه خانواده به شدت نگران بودند و قرار بود ساعت ٣ شب بریم بیمارستان و من صبح زود عمل بشم. خیلی مراقب بودیم که کیانا خانوم بیدار نشه اما راس ساعت ٣ بیدار شد و خیلی گریه کرد و اصلا از بغل من پایین نمی اومد و با زور رفت بغل دایی علی و من هم تا بیمارستان گریه کردم و به همه سفارش ...
15 مهر 1392

اون یکی فریده

  روز جمعه اول شهریور ماه رفتیم خونه عمو صفر و خدا را شکر کیانا این دفعه رابطه اش با خانواده عموش بهتر شده بود. مریم رفته بود خونه دختر داییش و شب ساعت 10 بود که اومد خونشون. کیانا رفته بود توی اتاق خواب و صدا زد فریده، فریده هم رفته توی اتاق و خیلی بامزه گفت: نه ، اون یکی فریده و این جا بود که ما همگی از خنده ترکیدیم و تازه فهمید که اون یکی فریده اسمش مریم است.
3 شهريور 1392

مرغ رو برای مهمون می خواییم

  کیانای ناز سرما خورده و صبح که باباجون کیانا رو برده خونه مامان عصمت، مامانی به بابا گفته که مرغمون تموم شده، از خونتون مرغ بیار تا برای وروجک سوپ درست کنم و عکس العمل کیانا خیلی جالب بوده، حسابی عصبانی شده و به مامانی گفته که مرغ رو برای مهمون می خواییم ما مرغ نداریم و مامانی هم  . آدم دوست داره این جور مواقع بخورش این قندعسل رو. ...
30 مرداد 1392

عاشق منصوره خانومم

  از سرکار اومدم و کیانا پیش بابایی بود و مامان عصمت به همراه منصوره خانم رفته بودند استخر. کیانا جونم خیلی با منصوره خانوم جوره و خیلی دوستش داره، می گم کیانا منصوره خانم رو دوست داری، می گه: عاشقشم، عاشق منصور خانومم. از خنده ریسه رفته بودم و این قدر بغلش کردم و بوسش کردم که جوابهای خیلی بامزه ای می ده. عزیز دلم خیلی دوست دارم.
30 مرداد 1392