از قصد زدم توی سرم تا این که برن
شب جمعه حدود ساعت ١٠:٣٠ عمو عباس و زن عمو طاهره اومدند ملاقات مامان فاطمه و کیانا خانوم خواب بود.
کیانای نازم هر موقع که عمو عباس رو می دید از خوشحالی فقط چند دقیقه جیغ می کشید و سریع می رفت بغل عمو عباس و بابایی چون می دونست کیانا عموش رو خیلی دوست داره از خواب بیدارش کرد و گفت بیا عمو عباس و زن عمو اومدند.
بعد از این که بیدار شد نگاهی به عمو و زن عمو کرد ، گفتم کیانا بیا ببین نی نی زن عمو تو دلش و چقدر بزرگ شد و براش یک عالمه لباس و عروسک خریدند، اما خیلی عصبانی نگاه کرد و شروع کرد به جیغ زدن و توی سر خودش زدن و اصلا به عمو و زن عمو توجهی نکرد. بابایی کیانا رو برد بیرون تا یکم حال و هواش عوض بشه و دوباره آوردش، اما باز هم جیغ و گریه و ....
صبح روز جمعه وقتی کیانا بیدار شد بهش گفتیم دیشب عمو و زن عمو اومده بودند، خیلی جالب به ما نگاه کرد و گفت: از قصد زدم توی سرم و جیغ زدم تا اینکه برن، من و بقیه
و کیانا خانوم
و خیلی موذیانه می خندید.
می گم چرا زدی؟ می گه از نی نیشون خوشم نمی یاد، می گم عمو دوستت داره، می گه: من دیگه دوستش ندارم و فهمیدیم که حالا که قرار نی نی بیاد کیانا خانوم اصلا از این قضیه خوشحال نیست.
روز شنبه زن عمو طاهره زنگ زده خونه مامانی که ببینه حال من چطوره و نمی دونست که اومدم سرکار، کیانا وروجک گوشی رو برداشته و همین که دیده زن عمو طاهره است تلفن رو قطع کرده و وقتی قضیه رو برای زن عمو تعریف کردم اون هم پشت تلفن 


از قصد زدم توی سرم تا این که برن
