کیانا جونم این روزها یازده ماهگیش رو پشت سر می گذرونه و من مشغول خانه تکانی هستم . هر جایی رو که مرتب می کنم می ره به هم می ریزه و کلی خوشحاله و تازگیها یاد گرفته در کشو و کمدها رو بازکنه و هر چی که توش هست دست بزنه . بعضی موقع ها هم انگشتای قشنگش لای کشو و در گیر می کنه و گریه می کنه . این جور مواقع هم دلم می سوزه و هم مجبورم دعواش کنم که دیگه سراع کشو و کمد نره اما شیطون بلای مامان بعد از چند دقیقه یادش می ره و دوباره می ره. امسال اولین سالی است که وقتی خانه تکانی می کنم کیانای عزیزم کنارم است و هر چند که خیلی خسته می شم اما هر بار که به دختر عزیزم نگاه می کنم انگار تمام خستگی ها از تنم می ره. مامان قربون دخمل قشنگش بشه.  ...