کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

شیرین شدن دخترم

  کیانا خانوم این روزها خیلی شیرین شده این قدر خودش رو واسه ما عزیز کرده که هر روز که می یام اداره کلی دلم براش تنگ می شه. ماشاءالله خیلی باهوش هر کار که می کنی یاد می گیره. خیلی دوستت دارم نانازی من. کلماتی که کیانا میگه: آب: با محمد: ممد بشین: بیشین گربه: پیشی ...
1 مرداد 1391

گردش های شبانه

  روز نیمه شعبان به یک مراسم جشن مولودی دعوت شدیم و ساعت حدود ١١ بود که تمام شد. وقتی آمدیم خانه مامانی کیانا اصرار داشت که کفشهاش رو پاش کنم و با هم بریم بیرون. ما هم مطیع امر خانومیم دیگه. خلاصه رفتیم پیاده روی ، از توی پیاده رو حرکت می کردیم و کیانا به در هر خونه ای که می رسید می ایستاد و در می زد و منتظر بود تا در رو براش باز کنند و وقتی می دید خبری نیست دوباره می رفت به طرف خونه بعدی. حتما دو روز دیگه هم زنگ می زنی و فرار می کنی. حالا که خانوم خانومها راه افتاده گاهی اوقات جو می گیره و دوست داره به همه جا سرک بکشه. خیلی دوست دارم مامانی . ...
17 تير 1391

راه رفتن دختر نازم

  روز جمعه نهم تیرماه کیانا خانوم خیلی کلافه بود . دوباره قرار دندوناش دربیاد و حسابی دختر نازم بهم ریخته شده . عصری با هم رفتیم پارک و حسابی گشتیم ولی به محض اینکه اومدیم خونه دوباره بی حوصله شده بود. شب داشتیم شام می خوردیم که کیانا وایستاد سرپا و برای خودش شروع کرد دست زدن. من هم چند قدم رفتم عقب تر تا کیانا بیاد بغلم. خودش کلی ذوق کرده بود و شروع کرد به راه رفتن و من هر دفعه فاصله ام رو بیشتر می کردم. این قدر براش لذت بخش بود که مدام از بغل من می رفت بغل دایی و مامانی و برعکس. ما هم چند نفری نشسته بودیم و براش دست می زدیم و جیغ می کشیدیم. شب خوبی بود. ...
10 تير 1391

سه چرخه

  دیروز مامان و بابا رفتند میدان رازی برای کیانا خانوم عزیز سه چرخه بخرند . بعد از کلی چرخیدن بالاخره یکی رو انتخاب کردیم و خریدیم. همه اش توی مسیر تصور می کردم که وقتی ناناز مامان سه چرخه اش رو ببینه عکس العملش چیه. ساعت حدود ٦ بود که رسیدیم خونه مامانی همین که سه چرخه رو بردیم توی خونه به محض اینکه کیانا دید از خوشحالی می خواست پرواز کنه، این قدر از ته خوشحال بود و لبخند می زد که ما رو هم به وجد آورده بود. خلاصه تا ساعت یک نصفه شب داشت بازی می کرد و فقط دوست داشت ببریمش توی خیابان و راش ببریم. خدا را شکر که می تونم لحظات قشنگ و خوشحالی فرزند نازم رو ببینم.  ...
6 تير 1391

کارمند کوچولو

  روز چهارشنبه سی و یکم خردادماه کیانای نازم رو آوردم اداره. ماشاا.. خیلی خانوم بود و اذیت نکرد . اولش همه اتاق رو گشت و به همه جا سرک کشید. بعد هم به همراه مامان پیش چند تا از همکاران رفتیم و حسابی همه جا رو چرخید. در حدود دو ساعت خوابید و وقتی بیدار شد خیلی گرسنش شد و می گفت به مامان به. من هم ناهار دخمل گلم رو دادم و تا آخر وقت یک جوری سرش رو گرم کردم و بعد رفتیم . دخترم شده بود کارمند کوچولوی منظم .
3 تير 1391

شیطنت

  دیروز که از سرکار رفتم خونه مامانی کیانا جونم خوابیده بود بعد از ٢٠ دقیقه ای از خواب بیدار شد و دید من کنارش خوابیدم . اولش فکر کرد خواب دیده چند لحظه نگاهم کرد و هیچ عکس العملی نشون نداد. بهش گفتم کیانا جونم سلام مامان یک دفعه پرید بغلم و سرش گذاشت روی سینم و خودش رو حسابی واسه مامان لوس کرد . تمام خستگی روزم دراومد. ماشاءا... این قدر شیطون شده ه تا آخر شب اصلا نخوابید و فقط هم دوست داشت بریم بیرون. فدات بشم الهی عزیز دلم.
28 خرداد 1391

این چی

  گل مامان هر روز نازتر از روز قبلش می شه. جدیداً خانوم خانومها یاد گرفته هر چی که می بینی می گه این چی و باید براش بگی که اسم اون چیزی که بهش اشاره می کنه چیه و همیشه این سوال را برای هر چیزی چند بار تکرار می کنه. بعضی از کلمات که تلفظش راحت باشه بعد از اینکه ما گفتیم اون هم می گه. خدایا شکرت به خاطر لطفی که در حق من کردی و فرزندی سالم و زیبا عطا کردی. تو را سپاس
16 خرداد 1391

دمپایی

  کیانا جونم خیلی ناز شده، هر روز شیرین تر از روز قبلش می شه دوست دارم بخورمش عسلم رو. یک مدتی است که خیلی دوست داره دمپایی پاش کنه حالا براش مهم نیست که اندازه اش هست یا نه یا اصلا می تونه باهاش راه بره . وقتی می خواد دمپایی پاش کنه اگه موفق نشده این قدر عصبانی می شه که نگو . باید فوری دمپایی رو بذارم جلوی پاش تا بپوشه و راه بره . جیگرتو بخوره مامانت (با نمک)
10 خرداد 1391

کارهای جدید

  کیانا خانوم این روزها دو تا کار شاق یاد گرفته . یکی اینکه به راحتی از پله های اتاق خواب پایین می یاد و دیگه مثل سابق بالا واینمی ایسته و بگه مامان یعنی اینکه منو بیار پایین خودش از پله بالا می ره و بعدش باکلی ذوق و شوق پایین می یاد و برای خودش دست می زنه و منتظر که من هم تشویقش کنم. مامانی هم این قدر قربون صدقش می ره که نگو. کار دوم اینکه فقط یک بار توی ایام عید سرپا ایستاد و دیگه هر کار کردیم نمی ایستاد. اما دو سه روزی می شه که سرپا می ایسته و با افتخار و غرور به اطرافش نگاه می کنه. خدا را شکر من با تمام وجودم دوستت دارم عزیز دل مامان.               &n...
8 خرداد 1391

خانه خریدن

  این روزها مامانی و بابایی سخت درگیر خونه خریدن و پول جور کردن برای خونه هستن و روزی صدبار خدا را شکر می کنم که یک بچه سالم و خوش قدم به من داد که یکی از آرزوهام داره برآورده می شه. ولی گاهی اوقات بعضی اتفاقها می افته که آدم بهتر می تونه آدمهای اطرافش رو بشناسه و یک مقدار به خودش بیاد. شیرینی یکی از بهترین لحظات زندگی رو خیلی ها به خودشون به راحتی اجازه می دهند که خراب کنند و خودشون رو هم حق به جانب می دونند. خدایا همه چی رو فقط به تو سپردم. خودت خوب می دونی که من چقدر توی زندگیم سختی کشیدم و چه روزهایی رو تحمل کردم. ولی انگار بعضی از بنده های تو فقط می تونند آدم رو توی سختیها ببینند نه توی خوشیها. اما هر بار که به دختر گلم...
3 خرداد 1391