کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

صبحانه

  روز پنج شنبه صبح زود کیانا خانوم بیدار شد و گفت مامان دد. ما هم لباس پوشیدیم و با هم رفتیم نون سنگگ گرفتیم و اومدیم خونه . بعد از اینکه صبحانه رو حاضر کردم کیانا گفت مامان سلاک (سرلاک) . من هم توی ظرفش برای سرلاک درست کردم و نشستیم سر سفره تا با بابایی صبحانه بخوریم. دختر نازم گفت مامان صبانه مامان صبانه. این قدر با بابایی ذوق کردیم که نگو. دیگه سرلاکش رو نخورد. من هم براش لقمه درست کردم و پنیر گذاشتم لای نوی نون سنگگ و جیگرم با اشتها می خورد. دوباره بعد از چند دقیقه که خواست لقمه بهش بدم اشاره کرد مامان کره یعنی اینکه مامان کره هم برام بذار. از اون جایی که دختر گلم سرما خورده بود نمی خواستم بهش کره بدم نون رو می بردم سمت کره و ...
8 مهر 1391

تشکر کردن

  روز یکشنبه دوم مهرماه برای دختر نازم دو دست بلوز و شلوار پاییزه خریدم و وقتی رفتم خونه، کیانا به همراه مامانی جلوی در وایستاده بود. همین که مامان رو دید کلی ذوق کرد و بعد گفت این چی گفتم این لباس خوشگل برای دخترم. نایلون رو از دست من گرفت و یک نگاهی کرد بعد گفت دستت دستت (تازگی ها یاد گرفته به جای دست درد ننکنه می گه دستت) داشتم از خوشحالی بال درمی آوردم. دختر نازم به خاطر اینکه لباس براش خریده بودم از من تشکر می کرد. بغلش کردم و این قدر بوسیدمش که یک ذره این هیجانم تخلیه بشه. مامان جیگرتو بخوره عزیزم. ...
3 مهر 1391

واکسن 18 ماهگی

  روز دوشنبه ٢٧ شهریور ماه کیانا خانوم واکسن ١٨ ماهگیش رو زد. عصر بردمش بیرون چون حسابی حوصله اش سر رفته بود. اما شب این قدر بی حال بود که اصلا دوست نداشت از جاش تکون بخوره. مامان هم از اینکه می دید دخترش داره درد می کشه حسابی ناراحت بود و دست آخر نتونست طاقت بیاره و بعد از اینکه کیانا خانوم رو خوابوند خودش هم گریه کرد. تو تمام عشق زندگی منی عزیزم. خدا کنه زودتر تبت قطع بشه و حالت خوب بشه و شیطونیات رو شروع کنی . ...
28 شهريور 1391

پذیرایی از مهمان

  روز چهارشنبه ٢٢شهریور ماه عمو عباس و زن عمو طاهر شام مهمان ما بودند. زن عمو طاهر زحمت کشیده بود و یک جفت کفش خیلی قشنگ برای کیانا خانوم گرفته بود. کیانا از دیدن کفشها خیلی ذوق کرد. عمو عباس رفت توی حیاط که دستهاش رو بشوره کیانا سریع رفت جلوی چوب لباسی وایستاد و هی می گفت مامان مامان و به بالا اشاره می کرد. رفتم بغلش گرفتم که ببینم چی می خواد البته حدس می زدیم . دیدیم که حوله رو برداشت و همین که عمو اومد توی خونه حوله رو بهش داد. خیلی بامزه بود. فدای دختر نازم بشم من. دوباره خانوم خانمها اشاره کرد به کمد. در کمد لباسها رو باز کردم گفت نه در کمد ظرفها رو باز کردم دیدم گفت شکلات، شکلات رو برداشت و برد برای عموش . جیگرتو مامان...
25 شهريور 1391

دلتنگ کیانا

  هر روزی که می یام سرکار انگار تمام قلب و روحم رو می ذارم و میام. این قدر دلم برای کیانا تنگ می شه که تمام فکر و ذکرم پیش دختر نازم است. خدایا چقدر این در حق من لطف کردی که دختر به این زیبایی به من عطا کردی. اصلا باورم نمی شه که کیانا این قدر شیرین شده باشه. از وقتی که می رم خونه تمام لحظاتم رو با دختر گلم می گذرونم و این جز بهترین لحظات زندگی من است. کیانا به وسایل من خیلی حساسه و اصلا اجازه نمی ده که کسی به وسایل من دست بزنه . اگر بابایی گوشی من رو برداره سریع می ره ازش می گیره و با لبخند به من می ده واقعا لذت می برم که این قدر من رو دوست داره. مخصوصا به کیف من خیلی حساسه و اگر حتی مامانی هم برداره می ره با عصبانیت ازش می گیره...
21 شهريور 1391

مامان مانو دد

  دختر نازم کیانا خانوم این روزها که زبون باز کرده خیلی شیرین تر از قبل شده. اصلا باورم نمی شه که این قدر کارهای بامزه انجام بده. روز پنج شنبه از صبح تا شب خونه بودیم و کیانا خانوم خیلی حوصله اش سررفته بود، غروب رفت جلوی چوب لباسی وایستاد و مانتوی من رو کشید و گفت مامان مانو دد یعنی اینکه مامان مانتو بپوش با هم بریم بیرون . این قدر از حوشحالی جیغ کشیدم و بوسیدمش و فقط دوست داشتم بخورمش.
12 شهريور 1391

بله گفتن دختر نازم

  از سرکار رفتم خونه کیانا جونم داشت بازی می کرد و تا من رو دید گفت می می، می می، من هم لباسام رو عوض کردم و دست و صورتم رو شستم تا به دختر نازم می می بدم. بعد مامانی گفت کیانا امروز یاد گرفته که بگه بله. داشت می می می خورد گفتم کیانا دیدم می میش رو درآورد و گفت بله. ای خدا این قدر حال کردم که تمام خستگی روزم دراومد. خدایا شکرت به خاطر فرزند سالم و زیبایی که من عطا کردی.
21 مرداد 1391

مکالمه تلفنی

  روز جمعه بابایی زنگ زد به عمو داوود تا احوالپرسی کنه و از آنجایی که کیانا و عمو داوود خیلی همدیگر رو دوست دارند همین که کیانا گوشی رو گرفت گفت سلام بعد عمو گفت خوبی بابایی گفت بگو مرسی و کیانا جون هم گفت مرسی این قدر ذوق کردیم که داره کم کم مکالمات تلفنی رو یاد می گیره . تو جیگر مامانی.
17 مرداد 1391

پارک

  عصرها که می شه کیانا خانوم گلم حسابی کلافه است و حوصله اش سر می ره . من هم چند روزی می شه که خانوم خانومها رو می برم پارک. به محض اینکه به پارک می رسیم به سرسره می گه بالا بالا. باید ببرمش سوار سرسر کنم و اولش هم اون بالا می شینه و بچه ها رو نگاه می کنه و اصلا خیال نداره که بیاد پایین. بعد از چند دقیقه تازه می یاد پایین و وقتی هم که می خوایم بریم خونه گریه می کنه و می گه بالا ولی دیگه شب شده و باید بریم. خیلی نازنازی .
10 مرداد 1391

دخترم حسابی بزرگ شده

  کیانای نازم خیلی خانوم شده. ماشاءالله راه رفتنش هم خیلی خوب شده و خیلی مواقع هم می دوه. وقتی هیجانی می شه دستاش رو می یاره جلوش و به خیال خودش خیلی تند می دوه. این قدر مزه می ده وقتی می بینم دخترم این قدر خانوم و بزرگ شده خیلی باحاله. خدایا شکرت از اینکه به من بچه سالم دادی و روز به روز بزرگ شدنش رو می بینم.
8 مرداد 1391