کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

لباسم رو می خوام

  روز جمعه با قندعسلی رفتیم سیسمونی فهیمه، دختر گلم خیلی منتظر احسان و ملیکا بود که هیچ کدام نیامدند و خیلی حالش گرفته شد و دوست داشت نانای کنه که بزن و برقص هم نداشتند و دیگه بیشتر حالش گرفته شد و از وقتی از خونه کادوی سیسمونی رو برداشته بودم می گفتم کیانا جونم اینو وقتی رفتیم خونه فهیمه بده بهش برای نی نیش خریدم، اما همین که سیسمونی رو نشون دادند و کادوها را می گرفتند مثلا با هم رفتیم کادو رو بدیم که بعد از چند لحظه گریه کرد و گفت که لباسم رو می خوام و مجبور شدیم میون خنده همه بریم کادو مون رو پس بگیریم و بقیه می گفتند اگر می خوای از اینها هم بردار. در آخر یواشکی لباس رو گذاشتم روی مبل که قندعسل نبینه تا از اونجا بیاییم ...
8 ارديبهشت 1392

بریم ببینیم عروس خوشگل شده

  خونه مامانی بودیم و آخر شب صدای بوق ماشین و سوت و دست می یومد و معلوم بود که عروس آورده بودند، از اونجایی که کیانا خانوم عاشق رقص و نانای هستش برای اینکه بره بیرون بیینه چه خبره سریع رفته بغل مامانی و می گه: مامانی بریم ببینیم عروس خوشگل شده یا نه، ما همگی از خنده ریسه رفتیم که این جیگر این حرفها رو از کجا یاد گرفته، مامانی هم کیانا رو برد بیرون که ببینه چه خبره.
7 ارديبهشت 1392

هوا خوبه

    این روزها با این که اردیبهشت ماه است ولی هوا خیلی سرد شده ، از سرکار رفتم خونه مامانی که کیانا رو بردارم و برم خونه خودمون. کیانا در ورودی خونه مامانی رو باز کرده و می گه وای باد می یاد هوا سرده، اومدم نشستم و کیانا هم در رو باز گذاشت و اومد توی خونه و مشغول بازی شد، می گم کیانا خانوم مامانی در رو ببند هوا خیلی سرده، قند عسل برای اینکه نره در رو ببنده در جواب من می گه هوا خوبه. واقعاً موندم این جور مواقع چه جوابی بهش بدم ، فقط می تونم قربون صدقش برم با این حاضر جوابیش. تو نفس منی عزیزم.
7 ارديبهشت 1392

حاضر جوابی های وروجک

  کیانا جونم خیلی ماشاءا... قشنگ حرف می زنه و تقریباً به راحتی تمام جملات رو می گه. از سرکار که رفتم خونه همه جا رو اساسی بهم ریخته بود، وایستادم کل خونه رو جمع و جور کردم و بعد گفتم کیانا خانوم بیا بریم بیرون خرید، گفت: نمی یام، گفتم می خوام برات بستنی بخرم، گفت: نمی خواهم، گفتم خوب پس من هم می رم برای کسری بستنی می خرم و کیانا خانوم با یک حالت خیلی بامزه گفت: مامانش براش بخره. واقعاً نمی دونستم چه جوابی بهش بدم و فقط از خنده ریسه رفته بودم. تمام زندگی منی قند عسل.   ...
19 فروردين 1392

بشین بوست کنم

  روز شنبه 26 اسفندماه آماده می شدم که بیام سرکار و کیانا خانوم گلم هم بیدار شده بود و می گفت مامان می می بده، من گفتم کیانا جونم الان بابایی می ره برات شیر می خره، من باید برم اداره، بعد گفت مامان بشین بوست کنم ، واقعا از این حرفهای این وروجک نمی دونم چه جوری بخندم، من هم نشستم و دیدم لباش گذاشت روی صورتم و من بوسید، آخرش گفت کیف داد. واقعاً دلم نمی یومد که بیام سرکار با این شیرین کاری هایی که این جیگر می کنه، من هم یک بوس خیلی محکم کردمش و گفتم آخیش خیلی مزه داد و کیانا جونم حسابی خوشحال شد و خدا را شکر هم بدون این که گریه کنه خداحافظی کرد. قند عسل مامان تو رو می خوره. ...
26 اسفند 1391

تولد دو سالگی

  ٢٢ اسفند تولد دختر عزیزم بود. مامان مرخصی گرفت و از صبح در تدارک یک جشن کوچولو برای دختر کوچولوش هم بود. برای شام زرشک پلو با مرغ درست کردم و سعی کردم همه چی خیلی خوبا باشه و یک کیک کوچولو گرفتیم. مهمانهای عزیز ما: بی بی کبری، عمه زهرا، احسان، مامانی، دایی حسین، دایی علی، مصطفی، وحید، زینبت خانم، مرضیه، بی بی زهرا بودند. کیانا خانوم هم خیلی ناز شده بود و دوست داشتنی . فدات بشم عزیزم. ...
23 اسفند 1391

مامان این خوب نیست بهترش رو بده

  روز تولد دو سالگی کیانای عزیز داشتم برای شام سبزی خوردن پاک می کردم و کیانا این جور مواقع می یاد می خواد همه چیز رو بهم بریزه می گه کیانا کمک کنه ، من هم نمی خواستم سبزی ها رو خراب کنه یک مقدار از آشغالهای سبزی دادم و گفتم بیا بگیر پاک کن. یک خورده با سبزی ها بازی بازی کرد و گفت: مامان این خوب نیست، بهترش رو بده، با چشمهای از حدقه دراومده به کیانا نگاه کردم و این قدر خندیدم که خودش هم از خنده من حسابی خندید. خدایا اصلا باورم نمی شه که این قدر زود همه چیز رو می فهمه و برای من اظهار نظر می کنه. جیگر مامانی قند عسل. ...
23 اسفند 1391