خواستگاری دایی حسین
روز دوشنبه دایی حسین ساعت حدود 9 بود که از بیرون اومد و گفت: می خوام عروسی کنم
و از اونجایی که همیشه سر این قضیه شوخی می کرد و می خندیدم ![]()
ما هم خیلی حرفش رو جدی نگرفتیم.
دوباره گفت باور کنید می خوام ازدواج کنم و وقتی دیدم داره جدی حرف می زنه گفتم با کی، گفت: حدس بزن . گفتم: من می شناسم و دایی گفت : بله و من فکر کردم
و یکی دو مورد رو گفتم و گفت: نه. گفتم: حداقل یک راهنمایی بکن و گفت: اول اسمش با "ن" شروع می شه. گفتم: نسرین، دایی حسین گفت: بله و خندید
و من و مامان عصمت خیلی تعجب کردیم
.
بعد دایی حسین با مامانی اومدند خونمون و حسابی سر این قضیه صحبت کردیم
و فکر کردیم 
روز سه شنبه زنگ زدم خونه زن عمو اشرف
و با هم صحبت کردیم و ازش اجازه گرفتم که بریم خواستگاری نسرین.
روز چهارشنبه زودتر از سرکار رفتم خونه و کارمون رو کردیم و بعد رفتیم گل و شرینی خریدیم
و آژانس گرفتیم و رفتیم خونه عمو غلام
.
بعد بابایی ساعت 9 اومد اونجا و نشستیم و کلی صحبتهای اساسی کردیم و بعد برگشتیم خونه .
برای اولین بار که می رفتم خواستگاری و خیلی حس خوبی بود.
انشاءا... که هر چی خیر هستش همون بشه و واقعا با تمام وجودم می سپرم به خدای مهربون.


خواستگاری دایی حسین 

