داستان لالایی خوندن مامان و شیرین کاری های کیانا خانوم
دختر گلم کم کم داره جمله یاد می گیره. مثلا:
مامان آب بریز.
پاشو به بیار.
مامان بریم دد.
بعضی از کلمات رو هم اشتباه می گه که خیلی بانمک می گه. مثلا به قند می گه نقد.
این قدر این روزها زبون می ریزه که هر کجا می ره هم دوست دارند باهاش بازی کنند. اصلا باورم نمی شه این قدر زود شیرین کاریهاش رو شروع کرده باشه.
دوست داره براش لالایی بخونم . همین که دراز می که می گه مامان لالا ، وقتی هم براش لالایی می خونم می گم:
لالا لالا لالا لالا
کیانا می میش رو از دهانش در می یاره می گه لالا و باز شروع می کنه به می می خوردن
لالا لالا عزیز من
کیانا می میش رو دوباره درمی یاره می گه عزیز و دوباره ادامه می می خوردن
لالا لالا ای کودک نازم
کیانا باز هم می میش رو در می یاره و می گه کودک کودک و باز هم می می
لالا لالا تو هستی ای دختر من
کیانا سریع می میش از دهانش درمی یاره و می گه دوختر دوختر و اشاره می کنه به دختر توی تابلوی روی دیوار
لالا لالا لا تو هستی نازنین من
و باز هم با خنده و ذوق می میش رو رها می کنه و می گه نازنین نازنین و باز ادامه می خوردن
همین که ساکت می شم جیگرم دوست داره براش باز هم بخونم و می میش در می یاره می گه مامان لالا لالا و مامان این قدر لالایی می خونه تا دختر نازش بخوابه .
بخواب و خوابهای خوب ببین عزیزم.


داستان لالایی خوندن مامان و شیرین کاری های کیانا خانوم
