مامان نرو
روز یکشنبه سوم دی بود و سالگرد پدر عزیزم. دلم خیلی براش تنگ شده ، چقدر دوست داشتم که بابام الان در کنارم بود و می تونستم دستاش رو بگیرم توی دستام و بغلش کنم و ببوسمش. بابای عزیزم هیچ وقت یاد و خاطرت از ذهن من پاک نمی شه و همیشه دوستدارت هستم.
اما باز هم از کیانا خانوم گلم بگم.
صبح یکشنبه طلایی من از خواب بیدار شد و شروع کرد به شیطونی کردن و من هم عجله داشتم که بیام سرکار، اما دلم نیومد که کیانا با گریه از من جدا بشه. یهو دید که لباس تن من است گفت مامان می می، گفتم چشم دختر گلم. همین که می خواستم بهش می می بدم همچین از ته دل خندید و این منو خیلی خوشحال کرد، بعد از چند لحظه از خوردن دست کشید و و همین که خواستم از در بیام بیرون گفت مامان نرو.
خدایا من باید به این بچه چی بگم گفتم مامانی میخواد بره برات سرلاک بخره و برگرده و عصر که از سرکار اومدم براش سرلاک خریدم و کلی خوشحال شد.
این اولین باری بود که کیانا صبح بیدار شد و مستقیم به من گفت نرو، اصلا دلم نمی یومد که بیام ولی چاره ای نبود و خدا را شکر بعد از چند لحظه حالش جا اومد و شروع کرد به بازی کردن و دیگه بهانه نگرفت تا من از خونه بیام بیرون. مامان عاشقت عزیز دلم.
.gif)


مامان نرو
