کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

کیانا ....

  از کارهای شیرین دیگه کیانا جونم این که وقتی یک چیزی رو برای خودش می خواد حتما اولش می گه کیانا بعد اسم اون کار رو می یاره. مثلاً وقتی خوابش می یاد می گه کیانا لالا ، وقتی می خواد لباسش رو عوض کنه می گه کیانا لباس عوض، زمانی که شیشه می خواد می گه کیانا شیر یا کیانا چایی. همه زندگی منی وروجک که این قدر زبون می ریزی و دوست داشتنی هستی. خیلی دوستت دارم عزیزم.
29 بهمن 1391

یادگرفتن اسامی

  دختر ناز و قشنگم چند روزی می شه که یاد گرفته وقتی ازش می پرسی اسامی رو این طور جواب می ده: اسم مامان : می گه فاطنه (_فاطمه) اسم بابا: اکر (اکبر) اسم مامانی: عصد (عصمت) وای خدا چقدر وقتی می گه همه ذوق می کنیم. قربونش بشم که این قدر باهوشی گل مامان
29 بهمن 1391

کمک

  روز جمعه عمو عبدالعلی و سمیه مهمان ما بودند. من هم از پنج شنبه یک سری از کارهام رو انجام دادم. آخر شب می خواستم برنج رو پاک کنم و خیس کنم . همین که سینی رو آوردم و برنج رو توش ریختم کیانا بدو بدو اومده پیشم و می گه کمک، می گم کیانا جونم دستت درد نکنه نمی خواد کمک کنی، می گه مامان کیانا کمک. گفتم باشه کمک کن اما مواظب باش که برنج ها رو روی زمین نریزی. نفس مامان با دقت به من نگاه می کنه و هر کاری که من انجام می دادم اون هم انجام می داد. دوست داشتم بخورمش و می گه من از خدا دیگه چی می خوام ، با خنده نگام می کنه و باز مشغول ادامه کارش می شه. خیلی دوستت دارم قند عسل مامان.     ...
7 بهمن 1391

آرایشگاه

  دوشنبه دوم بهمن ماه از سرکار اومدم و خیلی خسته بودم. با کیانا خانوم یک استراحت کوتاهی کردیم و بعد حاضر شدیم که آرایشگاه بریم. اول می خواستم بروم آرایشگاه زنانه، اما یادم اومد که دفعه قبل توی آرایشگاه زنانه خیلی گریه کرد برای همین به آرایشگاه مردونه ای که توی کوچمون بود رفتم. کیانا خانوم وقتی روی صندلی نشست تا آرایشگر موهاش رو کوتاه کنه اصلا گریه نکرد و خیلی ساکت هر چند لحظه یکبار به آینه نگاه می کرد تا ببینه چقدر تغییر می کنه. بهش می گفتم کیانا جونم داری خوشگل می شه وقتی رفتیم پیش احسان بگو ببین چقدر قشنگ شدم . کیانا هم کلی ذوق می کرد و می گفت احسان، خوشگل. وقتی هم اومدیم خونه خودش رو توی آیینه نگاه می کرد و می گفت مامان اح...
4 بهمن 1391

آخ کمرم

  کیانای نازناز مامان سخت مشغول بازی بود و حسابی داشت شیطونی می کرد. رفت بالای صندلیش و با شارژز موبایل ور رفتن، بعد از چند لحظه شارژر از دستش افتاد و گفت مامان بیا بده، گفتم کیانا خانوم بیا پایین خودت بردار. دوباره گفت مامان بیا بده، گفتم نه کیانا جونم خودت بیا پایین و شارژر رو بردار. دیدم آروم نشست و یک دفعه دستش رو گرفته به کمرش و می گه آخ کمرم و همین که دید من از خنده مردم خودش هم خندش گرفته و دوباره می گه آخ کمرم. این قدر بوسش کردم و نازش کردم که خودش هم کیف می کرد و بیشتر خودش رو واسه مامانش لوس می کرد. نفس مامانی عزیزم.
25 دی 1391

دستمال نداره مامان بخر

  وروجک مامان کارهایی می کنه که آدم دوست داره بخورش. جعبه دستمال کاغذی رو برداشته و به همه تعارف می کنه و آخرسر هم خودش برداشته، یک نگاه به توی جعبه کرد و دید دستمال ها تموم شده می گه دستمال نداره. بعد یک دفعه رو کرد به مامانی و گفت دستمال نداره، مامان بخر. این قدر بهش خندیدیم و قربون صدقش رفتیم که خودش هم از خنده ریسه رفته بود. تو ناز مامانی وروجک.
24 دی 1391

احسا پوفک نداره

روز پنج شنبه چهاردهم دی ماه عمه زهرا، بی بی، عمو عباس، زن عمو طاهره، زن عمو معصومه و احسان مهمان ما بودند و کیانا از حضور مهمانها بسیار خوشحال بود . زن عمو طاهره طبق معمول برای کیانا خانوم یک عدد شاسخین خریده بود که حسابی ما رو شرمنده کرد و کیانا خیلی عروسکش رو دوست داره . غروب زن عمو به اتفاق عمه و کیانا و احسان و بابایی رفتند بیرون کار داشتند. دختر گلم سیاست به خرج داده و وقتی از جلوی مغازه رد شدند و از اونجایی که خودش دلش پفک می خواسته به بابایی گفته که بابا احسان پوفک نداااره و این طور دختر عزیزم هم خواسته که از احسان مهمان نوازی کنه و هم اینکه خودش خوراکی مورد علاقش رو بخوره. وروجک خیلی دوستت دارم.   ...
17 دی 1391

مامان نرو

  روز یکشنبه سوم دی بود و سالگرد پدر عزیزم. دلم خیلی براش تنگ شده ، چقدر دوست داشتم که بابام الان در کنارم بود و می تونستم دستاش رو بگیرم توی دستام و بغلش کنم و ببوسمش. بابای عزیزم هیچ وقت یاد و خاطرت از ذهن من پاک نمی شه و همیشه دوستدارت هستم. اما باز هم از کیانا خانوم گلم بگم. صبح یکشنبه طلایی من از خواب بیدار شد و شروع کرد به شیطونی کردن و من هم عجله داشتم که بیام سرکار، اما دلم نیومد که کیانا با گریه از من جدا بشه. یهو دید که لباس تن من است گفت مامان می می، گفتم چشم دختر گلم. همین که می خواستم بهش می می بدم همچین از ته دل خندید و این منو خیلی خوشحال کرد، بعد از چند لحظه از خوردن دست کشید و و همین که خواستم از در بیا...
4 دی 1391

شلوار پوشیدن

  روز پنج شنبه آخرین روز از فصل پاییز حسابی خسته بودم و به خاطر اینکه وروجک نمی خوابید حالت خواب و بیدار داشتم. کیانای عزیزم رفت دستشویی و هر کار کردم شلوارش رو نپوشید . من هم دراز کشیدم و دیدم بعد داره حسابی با شلوارش کلنجار می ره که پاش کنه . کیانا فکر می کرد که من خوابیدم و تمام تلاشش رو می کرد که خودش شلوارش رو بپوشه. بعد از چند دقیقه دیدم که خانوم گلم شلوارش رو پوشیده و حسابی خوشحاله. من هم کلی تشویقش کردم و براش دست زدم و بوسیدمش . تو نبات مامانی عزیزم. ...
2 دی 1391