عمه فاطمه
روز شنبه بیست و پنجم آذرماه صبح زود مامانی اومد خونمون و گفت که عمه فاطمه به رحمت خدا رفته و من باید بروم مراسم تشییع . اول تصمیم گرفتم که مرخصی بگیرم و بمونم خونه اما دلم شور افتاد و کیانا رو حاضر کردم و به اتفاق اومدیم اداره.
فسقلی مامان پالتو و چکمه پوشیده بود و کیف صورتی رو هم برداشته بود این قدر بامزه شده بود که هر کدام از همکارها می دیدند کلی خوششون می اومد . اما این کیانا خانوم بیشتر دوست داشت با آقایون بازی کنه و زیاد با خانمها میونش جور نبود. آخرای وقت هم خیلی خسته شده بود و دوست داشت هر چه زودتر بریم خونه تا استراحت کنه و وقتی رفتیم خونه حدود سه ساعت خوابید.
اما خیلی دلم گرفته بود اصلا باورم نمی شه عمه عزیزمون دیگه بین ما نیست. زنی بسیار مهربان و زحمت کش که جاش بین ما خالی است. روحش شاد و یادش گرامی.
دو شب قبل از فوت عمه به همراه مامان و خانم نجفی رفتیم دیدنش. خیلی امیدوار بود که هر چه زودتر خوب بشه و دوباره زندگی عادی رو از سر شروع کنه، اما حیف.


عمه فاطمه
