کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

کمک کردن

  از سرکار اومدم خونه و حسابی خسته بودم اما هر کاری کردم خوابم نبرد و خواستم برم یک مقداری خرید کنم که با کیانا حاضر شدیم و رفتیم خرید. کیانا خانوم ملون خیلی دوست داره و وقتی رفتیم مغازه میوه فروشی یک مقداری کدو و بادمجون خرید و ملون هم برای وروجک که دوست داره گرفتم و بعد هم سبزی خوردن و از اونجا هم از خیاطی شلوارهام رو که داده بودم کوتاه کنه گرفتم. موقع برگشت به خونه دستم حسابی پر بود و دختر مهربونم برگشت گفت مامان کدو رو بده من بیارم کمکت کنم و بعدش هم گفت ملون ها رو هم بده دستت خسته می شه، گفتم: نه عزیزم این طوری دست تو سنگین می شه و درد می گیره، اما گفت: می خوام کمکت کنم و من هم پلاستیک کدو و ملون رو دادم که ب...
18 فروردين 1394

خودت رو سرما ندی

  آخرهای سال داشتم حیاط رو تمییز می کردم و هوا هم سرد بود و خواستم بعدش حیاط رو بشورم. کیانا اومد جلوی در وایستاد و یک کم من رو نگاه کرد و یک دفعه صدام کرد مامان فکر کردم می خواد وروجک بیاد توی حیاط  و شیطونی کنه به روی خودم نیاوردم که داره صدا می زنه دوباره صدا زد مامان خودت رو سرما ندی، این قدر حس قشنگی بود که دخترم به فکرم بود . سریع همه چیز رو گذاشتم کنار و رفتم بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم فدات بشم که فکر مامانی.   ...
18 فروردين 1394

تولد 4 سالگی

  روز 22 اسفند تولد 4 سالگی کیانای بسیار نازم هستش. امسال تصمیم داشتم یک تولد خیلی خودمونی بگیرم و کیانا خانوم هم از صبح که بیدار شد همش می گفت کی برام تولد می گیری . اولش می خواستم فقط به عمه و زن دایی نسرین بگم و مامان عصمت و دایی علی و دایی حسین اما با توجه به آخر سال و خونه تکونی برنامه عوض شد. روز 22 اسفند قرار بود بریم جشن روز زن صندوق دوستی و با عمه زهرا قرار گذاشتیم که بعدازظهر بریم . عمه دوتا کارگر می خواستند بیان خونش رو تمیز کنند که نیومدند و تصمیم گرفتیم بمونیم خونه عمه زهرا و براش خونه تکونی کنیم . بعدازظهر دایی حسین و زن دایی نسرین هم اومدند و چهارتایی سخت مشغول خونه تکونی برای عمه زهرا ...
22 اسفند 1393

گرفتن گوشی از زن دایی نسرین

  زن دایی نسرین اومده بود خونه مامانی و همه دوره هم نشسته بودیم و کیانا چند دقیقه ای با گوشی زن دایی بازی کرد و بعد هم اس ام اس برای زن دایی اومد و گوشی رو برداشت که ببینه کیه  و  بعد از جواب دادن اس ام اس  صحبت کردن با تلفن گوشی رو گذاشت کنار خودش. کیانا گویا مننتظر بود که زن دایی گوشی رو بهش بده و چند دقیقه ای ساکت بود و ما داشتیم صحبت می کردیم . بعد از چند دقیقه یک دفعه برگشته می گه مامان عصمت گوشیت رو می دی و خودش هم اصلا نمی خندید و خیلی عادی بود ، اول فکر کردیم داره شوخی می کنه اما دوباره خیلی جدی گفت مامانی گوشیت رو می دی و من اونجا بود که فهمیدم گوشی زن دایی رو می خواد اما روش نمی شه بگه. گفتم : ...
10 اسفند 1393

بچه ها توی این سن همین جوریند

  دایی حسین از سرکار برگشته و حسابی با کیانا خانوم گل بازی کرده و حسابی همدیگر     . بعد دایی حسین به کیانا گفته که چرا وقتی مامانت می یاد این قدر اذیت می کنی و خودت رو لوس می کنی و کیانا هم در جواب دایی گفته: بچه ها توی این سن همین جوریند. دایی حسین اول       و بعد       و کیانا هم طبق معمول ...
5 اسفند 1393

آب ریختن پشت سر بابایی

بابا اکبر شب یک سرویس مبلمان برده بودند شهرستان و به همراه همکارش رفته بود و بنابراین شب نیومد خونه. صبح که خواستم برم سرکار کیانا خانوم خواب بود رفتم سریع مامان عصمت را صدا زدم و اومد پیش کیانا و وقتی اومدم سرکار به بابا اکبر زنگ زدم که ببینم کجاست گفت تازه رسیدم خونه و دارم با دختر قشنگم بازی می کنم. بعد از یکی دو ساعت زنگ زدم که بابایی خواب نمونه که کیانا خانوم گوشی رو برداشت و گفت بابایی رفته  و من هم پشت سرش آب ریختم و بابایی هم کلی خوشحال شده. الهی قربون دختر مهربونم بشم من...
4 اسفند 1393

بگو فقط با دخترم می خوام برم

  عصر جمعه به اتفاق زن دایی نسرین رفتیم خرید و کیانا خانوم هم   بودند. ما هم با خیال راحت خرید کردیم و وقتی داشتیم برمی گشتیم موبایلم زنگ خورد و دیدم کیانا داره از پشت تلفن گریه می کنه که کجایی و کلی قربون صدقش رفتم که داریم برمی گردیم. و بعد سریع  اومدیم خونه. وقتی برگشتیم خونه کلی کیانارو بغل کردم  و و بعد کیانا هم حسابی خودش رو برام لوس کرده بود. آخر سر برگشت گفت مامان از این بعد هر وقت کسی گفت بیا با هم برم یرو بگو  من فقط ب دخترم می خوام برم ...
27 دی 1393