کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

بفرمایید قدمتون روی چشم

  روز پنج شنبه خاله بتول و فاطمه و بهار مهمان مامان عصمت بودند و کیانا وقتی که فهیمد قراره بهار بیاد  و همش می گفت مامان بهار اینها چرا نیومدند و بعدازظهر پنج شنبه بالاخره اومدند و ما هم طبق معمول رفتیم خونه مامانی و عصری رفتیم خونه خاله صدیقه که چادر عروس زن دایی نسرین رو بگیریم و از اون طرف هم رفتیم   خرید کردیم. جمعه زن دایی نسرین هم می خواست بیاد خونه مامانی و کیانا هم که عاشق زن داییش هست دوباره با شنیدن این خبر  شادمانی کرد .  یک دونه سی دی شاد برای مراسم جشن گرفته بودیم و نسرین گفت: زن عمو بریم خونتون ببینیم سی دی توی دستگاه شما می خونه که یک دفعه کیانا خانوم توی جواب زند...
27 دی 1393

کیانا و زن دایی نسرین....

  از وقتی دایی حسین و زن دایی نسرین نامزد کردند و کیانا هر موقع که زن دایی رو می بینه سعی می کنه که همه کارهاش رو تقلید کنه و وقتی هم نسرین می یاد خونه مامانی کیانا خانوم تا چند روز حسابی تو نخ کارهای زن دایی هستش و هر موقع که می تونه ادای یکی از اون کارها رو در میاره و انجامش می ده.  هوا خیلی شده و مامان عصمت هم وقتی خیلی هوا سرد می شه یک دونه روزنامه پهن می کنه جلوی در تا کفشها   و چکمه ها رو بذاریم توی خونه چون بیرون بمونه حسابی سرد می شه . با دایی حسین و زن دایی رفتیم حلقه دیدیم و خدارو شکر بعد از کلی گشتن یکی رو انتخاب کردند و بیعانه دادیم و اومدیم خونه تا زن دایی شام بخوره و بعدش دایی بب...
23 دی 1393

نون خریدن

کیانا خانوم همراه مامانی رفتند بیرون که با هم بچرخند. اول رفتند مهد سارا که ببیند چطوری هستش  و کیانا خانوم سارارو ببینه . بعد با هم داشتند برمی گشتند خونه که وقتی نزدیک نونوایی می رسند مامانی گفته کیف پولم رو نیاوردم وگرنه الان یک دونه نون بربری می خریدیم. بعد مامانی می گه یک دفعه دیدم کیانا می گه صبر کن من پول دارم   و خیلی سریع زیپ کوله اش رو باز کرد و از توش یک هزار تومانی درآورد و گفت: این پول رو مامان فاطمه داده که باهاش خوراکی بخرم بیا باهاش نون بخریم  و خودش رفت پول رو داد به آقای نانوا و یک دونه نون گرفت. وقتی عصری از سرکار اومدم مامانی تعریف کرد از خنده ترکیده بودم  و ب...
15 آذر 1393

غصه خوردم

خونه مامانی توی آشپزخونه بودم و کیانا اومد پیشم. بدون مقدمه یک دفعه گفت: مامان جون ، گفتم: جانم، گفت: پارسال که شیمی درمانی می کردی، من این قدر غصه خوردم که نگو، واقعا فکر کردم که اشتباه شنیدم ، گفتم: چی می گی عزیزم، گفت: پارسال که تو شیمی درمانی می کردی من این قدر غصه خوردم. خیلی زود بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم : خدارو شکر دیگه مامان خوب شده و نمی ره شیمی درمانی و دیگه نمی خواد غصه بخوری. بعد که مامان عصمت از بیرون اومد گفتم: کیانا خانوم برای مامانی تعریف کن که چی گفتی ، وقتی برای مامان عصمت تعریف کرد مامانی گریه کرد و گفت: الهی فدای بچم بشم که دیگه خوب شده و نمی ره شیمی درمانی،  الهی فدای کیانای عزیزم بشم و من و کیانارو...
19 آبان 1393

چرا یواش حرف می زنید

  طبق قراری که مامان با زن عمو اشرف گذاشت قرار شد شب جمعه بریم و صیغه محرمیت خونده بشه تا دایی حسین و نسرین با هم محرم بشوند. وقتی که رفتیم و نسرین اومد احوالپرسی کیانای گلم خیلی قشنگ دستش رو آورد جلو و دست داد و گفت سلام زن دایی نسرین . بعد از اینکه صیغه خونده شد منتظر موندیم تا بابا اکبر اومد و آخر شب برگشتیم خونه. صبح دایی حسین رفت دنبال نسرین و قرار شد روز جمعه مهمون زن دایی نسرین مهمون مامان عصمت باشند. من و مامان عصمت داشتیم توی آشپزخونه مقدمات ناهار رو آماده می کردیم و کیانا هم پیش دایی حسین و نسرین نشسته بود. کیانا هم خیلی دوست داشت که مدام کنار دایی حسین و نسرین باشه و  یک دفعه دیدیم...
3 آبان 1393

مراسم نامزدی خصوصی دایی حسین

قرار شد روز جمعه 25 مهرماه یک انگشتر نشون برای نسرین ببریم و رسماً نسرین و  دایی حسین با هم نامزد بشن . کل روزهای در حال دیدن وسایلی بود که می خواستیم برای مراسم که خیلی خصوصی بود بودم. چون دوست داشتم خود نسرین انگشترش رو انتخاب کنه یک روز با هم قرار گذاشتیم و رفتیم خراسون و یک انگشتر خیلی شیک خریدیم. بعد دایی حسین و نسرین رفتند و من هم حسابی مغازه ها رو گشتم و یک شال خیلی خوشگل انتخاب کردم. به این فکر می کردم که تزئینات وسایل چطوری باشه و از اونجایی که دایی حسین پیراهن آبی خریده بود این فکر به سرم زد که وسایل عروس رو آبی و سفید ست کنم. یک روز دوباره رفتم خراسون و یک جعبه کادو و پوشال و...
28 مهر 1393

خواستگاری دایی حسین

  روز دوشنبه دایی حسین ساعت حدود 9 بود که از بیرون اومد و گفت: می خوام عروسی کنم  و از اونجایی که همیشه سر این قضیه شوخی می کرد و می خندیدم  ما هم خیلی حرفش رو جدی نگرفتیم. دوباره گفت باور کنید می خوام ازدواج کنم و وقتی دیدم داره جدی حرف می زنه گفتم با کی، گفت: حدس بزن . گفتم: من می شناسم و دایی گفت : بله  و من  فکر کردم  و  یکی دو مورد رو گفتم و گفت: نه. گفتم: حداقل یک راهنمایی بکن و گفت: اول اسمش با "ن" شروع می شه. گفتم: نسرین، دایی حسین گفت: بله و خندید  و من و مامان عصمت خیلی تعجب کردیم . بعد دایی حسین ...
20 مهر 1393