کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

بدون عنوان

روز جمعه خواستیم با بابایی و کیانا بریم چند تا از دوستای بابایی رو ببینم که رفتیم و نبودند و چون به کیانا قول داده بودیم که ببریمش جنگل و نشد گفتیم بریم پارک . واقعا هوا خیلی خوب بود و یک کم نشستیم و بستنی و خوراکی خوردیم و بعد بابایی ما رو مهمون کرد که بریم قایق سواری. خیلی خوش گذشت . از آرامش آب واقعا آرامش گرفتیم و خیلی خیلی خوب بود. بعد هم اومدیم خونه و ناهار خوردیم و استراحت کردیم و قرار بود بریم خونه عمو داود که نشد و عصر با کیانای گلم رفتیم  خرید کردیم و حال و هوامون عوض شد.   ...
12 مهر 1393

اولین سینما

  روز پنج شنبه تصمیم گرفتم که با کیانای گلم بریم سینما و یک روز حسابی با هم خوش بگذرونیم. صبح اول کارهای خونه رو انجام دادم .         بعد خیلی خسته شدم و یک کمی خوابیدم.   بعد هم  با کیانا خانم ناهار خوردیم.    و آماده شدیم   و رفتیم میدون خراسان و برای کیانا خانوم لباس خریدم و بعدش هم رفتیم میدون شهدا بلیت و خوراکی گرفتیم و رفتیم سینما برای دیدن فیلم شهرموشها2. کیانا اولش گفت که می ترسم اما بعدش کم کم بهتر شد و فیلم رو دید اما وسطهای فیلم خوابش گرفت و یک چند دقیقه ای توی بغلم خوابید  ...
12 مهر 1393

تولد مامان فاطمه

پنج شنبه سوم مهر تولد مامان فاطمه بود. از صبح بلند شدم خونه رو تمییز کردم و رفتم خرید و برای شام عمه زهرا، مامان عصمت و دایی حسین و دایی علی ، خاله بتول و بی بی رو دعوت کردم. شام زرشک پلو با مرغ خیلی خوشمزه درست کردم. مهمونامون از عصری اومدند که اول چایی و میوه آوردم و کیانا حسابی با بهار خانوم بازی کرد. بعد شام هم کیک رو آوردیم  و مامان فاطمه شمع 34 سالگیش رو فوت کرد. بعد هم کیک رو خوردیم و کادوها رو باز کردیم و خدارو شکر خیلی خوش گذشت. خیلی به یاد سال گذشته بودم که این روزها واقعا روزهای سختی رو داشتیم و الان خدارو شکر حالم خوب هستش و دیگه درگیر درمان نیستم. خدایا شکرت و ازت بابت همه چی ممنون. ...
5 مهر 1393

بدون عنوان

  روز سی و یکم شهریورماه کیانا خانوم از خواب بیدار شد و رفته در کمدش رو باز کرده و می گه مانتوم رو بده ، می گم: مانتو نداری مامانی، پالتوی صورتیش رو می کشه می گه این مانتوم رو می خوام . خلاصه پالتو رو برداشته و با یک سری وسایل رفت خونه مامانی . بعد هم اونجا کوله اش و برداشته و مقنعه ای که با چادر نمازش هست و سرش کرده و به مامان گفته که بریم مدرسه. مامان عصمت هم کیانا خانوم رو حاضر کرده و باهم رفتند مدرسه و همون روز هم جشن بچه های کلاس اول بوده و کیانا چند دقیقه ای که پالتوش تنش بوده دیده گرمش شده و حسابی خیس عرقه ، پالتو رو درآورده. شهردار منطقه توی جشن دعوت بوده و کیانا هم رفته ازش گل گرفته  و بعد هم با زینب دختر خ...
2 مهر 1393

دارم فرک می کنم

  شب بود و می خواستم کتاب بخونم و وقتی کتابها رو آوردم کیانا هم یک کتاب کوچیک برداشت و گفت این باشه مال من. بعد از این که چند خط از کتاب رو خوندم داشتم به مطالب کتاب و خودم فکر می کردم . کیان که دید من نمی خونم ، گفت: چرا کتاب نمی خونی، می گم دارم فکر می کنم و اون هم خیلی جدی گفت به چی (عین آدم بزرگا) ، گفتم: به خودم. بعد از چند دقیقه که من همچنان داشتم فکر می کردم و اصلا حواسم به وروجک نبود، می گه: بگو چرا کتاب نمی خونی. من: چرا کتاب نمی خونی؟ کیانا: دارم فرک می کنم. من  با اینکه خیلی حالم گرفته بود ولی از خنده ترکیدم. بعد می گه: بگو به چی فرک می کنی؟ من:...
31 شهريور 1393

صورتش رژه لبی می شه

  چند وقت پیش رفته بودیم عروسی دوست بابایی و  من و کیانا هم حسابی رفتیم و باهم رقصیدیم. یک آهنگ خونده شده و عروس و داماد با هم می رقصیدند و خواننده می گفت که  عروس داماده ببوس  و بعدش عروس خانم داماد رو بوسید  و صورتش رو نوازش کرد و من هم از رقص عروس و داماد فیلم گرفتم. وقتی اومدیم خونه وروجک بیشتر از هزار بار این فیلم رو دید و به من می گفت مامان تو داماد باش و من عروس و بیا هم دیگر رو بوس کنیم . خلاصه کیانا  عروس می شد و من هم دوماد و عین اونها همدیگر رو می بوسیدیم  و بعدش مثل اون عروسه صورتم رو نوازش می کرد. بعد از اون روز کیانا همش می گفت مامان دوست دارم عروس شم...
12 شهريور 1393