کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

وقتی کیانا دد می ره

  فندق قشنگ مامان وقتی می ره بیرون حسابی اطرافش رو نگاه می کنه. با بابایی رفته بودیم خرید همین که از جلوی سوپری رد شدیم دیدم می گه به ، بعد از چند لحظه از جلوی نونوایی رد شدیم می گه نون، دوباره از جلوی پارک رد شدیم می گه تاب و در آخر هم از جلوی مغازه میوه فروشی که رد شدیم می گه جوجه ( یعنی گوجه) . من و بابایی داشتیم از خنده می مردیم که این قدر با دقت اطرافش رو نگاه می کنه.پ یک روز رفتیم داروخونه سرلاک بخریم نداشت . دفعه دیگه که رفتم بگیرم همین که رسیدیم جلوی داروخونه می گه مامان سلاک (یعنی سرلاک) بعد دوباره خودش می گه نداره . دوست دارم این جور مواقع بخورمش عسلم رو . تو همه زندگی ما هستی عزیزم. ...
20 آذر 1391

بدون عنوان

  به شدت سرماخورده بودم و سه روزی رو توی خونه استراحت می کردم و کیانا خانوم اصلا دوست نداشت که مامانی بخوابه و همین که می دید خوابیدم می گفت مامان پاشو مامان پاشو. خلاصه ما هم مجبور بودیم که بلند شیم تا این خانوم گلم اذیت نشه و فقط توی این سه روز تا تونست می می خورد. یک بار بهش گفتم کیانا می می مامان اوف شده این قدر می خوردی، دیدم می می رو ول کرد و با دست ناز کرد و می گفت نازی نازی و بعدش چند تا بوسش کرد و سرش گذاشت روش تا مثلا می می خوب بشه . این قدر بامزه بود که نگو دیگه دلم نمی یومد که بگم نخور گفتم خوب حالا بخور و اون هم با لذت تمام دوباره خوردن رو شروع می کرد. خیلی بلایی عزیزم. ...
11 آذر 1391

عسک

  جگر گوشم عاشق عکس و عکس گرفتن شده و هر جا که گوشی یا دوربین رو می بینه می گه عسک عسک یعنی اینکه از من عکس بگیر. همین که ازش هم عکس می گیریم می دوه می یاد ببینه عکسش چه جوری شده . گوشی عمه زهراش رو هم برمی داره می گه می خوام عکس بگیرم. وقتی که عکسهای خودش رو می بینه خیلی خوشحال می شه و بهش می گی این کیه می گه منم و لباساش رو هم نشون می ده و می خنده. وروجک خیلی بامزه ای. ...
6 آذر 1391

بدون عنوان

  کیانا خانوم گلم خیلی شیرین زبون شده . هر چی که می گیم تکرار می کنه . امسال عاشورا و تاسوعا رفتیم خمین به همراه عمو داود و احسان و عمه زهرا. از موقعی که حرکت کردیم و تا رسیدیم خونه بی بی و این دو سه روز همش دنبال احسان بود و یک لحظه دوست نداشت از احسان جدا بشه و همین که احسان می خواست بره بیرون سریع دنبالش می رفت و احسان هم باید کیانا رو با خودش می برد . سفر خوبی بود. خدا را شکر که کودک گلم امسال در این ایام عزیز همراهم است و این قدر داره برامون بلبل زبونی می کنه. گل مامان به عمو داود می گه داود و عمو داود از خنده ریسه می ره. به عمو غلام می گه داش غلام و تقریبا تمامی اعضای خانواده رو می شناسه و می دونه اسمشون چیه. بقیه هم از...
6 آذر 1391

گریه گردن

حدود دو ماه پیش یکی از اقوام فوت کرده بود و رفته بودیم ختم. کیانا دیده بود که وقتی مداحی می شه همه گریه می کنه و این قضیه از نگاه تیزبین دختر نازم پنهان نمانده بود. به همراه مامانی رفته بودیم برای ولیمه دایی محمد مامان. وقتی که مولودی خونده شد یک مقدار آخرش حالت غمگینانه بود کیانا داشت شیر می خورد که یک دفعه دیدم داره گریه می کنه . گفتم کیانا جونم مامانی چی شده دیدم وروجک دستش رو برداشت و داره می خنده . تازه فهمیدم که قضیه از چه قراره؟ این قدر خندیدم که خودش هم از خنده غش کرده بود. خیلی بلایی عزیزم. ...
23 آبان 1391

تولد گرفتن برای کفشدوزک

  روز پنج شنبه ١١ آبان ماه مامانی اومده خونمون و داشت حیاط رو می شست و کیانا هم دنبالش داشت شیطونی می کرد. فسقلی رفته کنار باغچه و دیده یک دونه کفشدوزک داره توی باغچه برای خودش گردش می کنه نشسته کنارش و براش دست می زده و می گفته تولد تولد . ماشاءا... این قدر دخترم باهوش است که یادش مونده براش تولد گرفتیم و همه چیزش کفشدوزک بدوه و پیش خودش گفته حتما این کفشدوزکه هم تولدش است . عسلکم دوست دارم.
16 آبان 1391

تولد

  روز پنجم آبان ماه تولد آنوشا بود و من و کیانا جون هم می خواستیم بریم تولد. دوربین خونه مامانی بود و من نتونستم با خودم ببرم. ولی اونجا یکی از دوستان زحمت کشید و عکس انداخت. از روزی که از تولد اومدیم کیانا همیشه می گه تولد تولد فقط بهش می گی تولد کی آروم می گه آنوشا این قدر بامزه می گه که آدم دوست داره این فسقلی رو بخورش.  
14 آبان 1391

دستت درد نکنه

خدایا روزی هزار بار شکرت که این قدر دخترم ناز و دوست داشتنی شده. کیانا جدیدا خیلی به صحبت هایی که بین ما رد و بدل می شه دقت می کنه و وقتی می بینه که چیزی به هم دیگه می دیم و می گیم دستت درد نکنه اون هم هر چیزی که براش می یارم از شیر و تی تاب و وسایل بازیش و خلاصه همه چیز رو که بهش می دی می گه مامان دست درد نکنه. این قدر قشنگ می گه که دوست دارم بخورمش. آخر دست درد نکنه رو هم قاطی می کنه ولی آدم از خنده می میره. بعضی مواقع که سرکار هستم این قدر دلتم تنگ می شه زنگ می زنم خونه و وقتی گوشی رو می گیره می گم کیانا می گه بلـــه می گم برات می خوام تی تاب بخرم می گه دست درد نکنه و من هم از پشت تلفن هزار بار قربون صدقش می رم. جیگر منی تو عزیزم....
8 آبان 1391

به یاد همکار عزیز

  آخرین روز مهر وقتی که صبح اومدم سرکار، جلوی در یکی از همکاران خبر فوت همکار بسیار بسیار عزیزم آقای رئوفی را من دادند. خدایا باورم نمی شد خیلی زود خودم رو به ساختمان اداره رساندم و دیدم جمعی از بچه ها بیرون اداره با لباس مشکی ایستاده اند و خیلی ناراحت هستند و خبر فوت همکار آقای رئوفی رو روی درب زده اند. اصلا نمی تونستم یک قدم راه برم و به هزار زحمت خودم رو به اتاقم رساندم و دیدم متاسفانه خبر درست است . خدایا باورم نمی شه یعنی آقای رئوفی دیگه بین ما نیست. هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی که از آقای رئوفی عزیز خداحافظی کنم دیگه فردا او را نخواهیم دید. چطور می توانیم هر روز صبح بدون این که آقای رئوفی را ببینیم کارمان را شروع کنیم و بعد...
1 آبان 1391

زن عمو

  کیانا خانوم این روزها کم کم داره اسامی اطرافیان رو یاد می گیره، چند روزی می شه که زن عموهاش رو می شناسه و می گه زممو. پنج شنبه شب رفتیم خونه عمه زهرا و بعد از شام به همراه زن عمو معصومه و زن عمو طاهره رفتیم خونه زن عمو معصومه . کیانای عزیزم توی خیابان معمولا بغل هیچ کس نمی ره و فقط می گه بغل مامانم باشم . اما همین که زن عمو طاهره گفت کیانا بیا بغل من فوری پرید توی بغلش و تا دم در خونه هم نگفت که بیام بغل مامان و توی راه هم خودش رو حسابی برای زن عموش لوس کرد. جیگر مامان کیانا. دوست دارم . ...
29 مهر 1391