دوشنبه دوم بهمن ماه از سرکار اومدم و خیلی خسته بودم. با کیانا خانوم یک استراحت کوتاهی کردیم و بعد حاضر شدیم که آرایشگاه بریم. اول می خواستم بروم آرایشگاه زنانه، اما یادم اومد که دفعه قبل توی آرایشگاه زنانه خیلی گریه کرد برای همین به آرایشگاه مردونه ای که توی کوچمون بود رفتم. کیانا خانوم وقتی روی صندلی نشست تا آرایشگر موهاش رو کوتاه کنه اصلا گریه نکرد و خیلی ساکت هر چند لحظه یکبار به آینه نگاه می کرد تا ببینه چقدر تغییر می کنه. بهش می گفتم کیانا جونم داری خوشگل می شه وقتی رفتیم پیش احسان بگو ببین چقدر قشنگ شدم . کیانا هم کلی ذوق می کرد و می گفت احسان، خوشگل. وقتی هم اومدیم خونه خودش رو توی آیینه نگاه می کرد و می گفت مامان اح...