کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

عروسی مصطفی

روز پنج شنبه عروسی مصطفی بود. من و  کیانا خانوم حاضر شدیم و به اتفاق دایی حسین و مامان عصمت و عمو وحید رفتیم عروسی. من و کیانا خانوم از اول تا آخر حسابی رقصیدیم و کیانا خانوم خیلی قشنگ می رقصید.  به هممون خیلی خوش گذشت و خدا رو شکر مصطفی هم رفت سر خونه و زندگیش. کیانا می گه مامان من کی می شه عروس شم. با آقا مهران با هم برقصیم. بابایی هم بعدش اومد و با هم رفتیم خونه عمه زهرا و آخر شب برگشتیم.
19 ارديبهشت 1393

مستقل شدن کیانا خانوم

 از وقتی رفتیم خونه جدید من و بابایی تصمیم گرفتیم که کیانا خانوم مستقل بشه و تنها توی اتای قش بخوابه. خودم فکر می کردم که با این همه وابستگی به مامان داره و حتما شبی چند بار باید دستش رو روی می می بذاره قبول نکنه و خیلی گریه کنه ، اما خدا رو شکر خیلی راحت با این قضیه کنار اومد و از این قضیه خیلی هم استقبال کرد و الان چند شبی هست که تنها توی اتاقش می خوابه و مامان هم جایزه برای کیانا خانوم گل یک دونه ساعت رومیزی کیتی خریده که کیانا جون خیلی خوشش اومد. دختر گلم ساعت رو می ذاره بالای سرش و ازش می پرسی که کیانا خانوم صبح ساعت چند می خوای بیدار شی می خنده می گه ساعت 9. ...
19 ارديبهشت 1393

خونه جدید

خدا رو شکر که تونستیم خیلی راحت خونه مون رو عوض کنیم و بریم خونه جدید. خیلی زود همه چی جور ش و جابه جا شدیم و کیانای گلم خیلی این خونه رو دوست داره . خدایا شکرت که این قدر همه چیز رو درست می کنی و واقعا از ته دلم خوشحالم که بعد از مدتها سختی شرایطمون داره خوب می شه و بعد از دوره درمان طولانی بالاخره یک نفس راحت بکشیم.
19 ارديبهشت 1393

آش

  مامان عصمت به همراه کیانا خانوم رفتند خونه زهرا خانم که آش درست کنند. بعد از اینکه آش آماده شده و خانوم های همسایه سر سفره نشستند که آش بخورند کیانا گفته که اول واسه ما بریزید که تموم نشه و همه از این حرف کیانای عزیز اول  و بعد    و کیانا خانوم . وقتی مامان عصمت هم برای ما تعریف کرد . ...
23 فروردين 1393

سال جدید

  سال ٩٣ هم شروع شد و خدا رو شکر این روزها هم داره می گذره. امسال دختر گلم کمک کرد و با هم هفت سین رو چیدیم و خیلی خوشحال بود. دوتا ماهی قرمز بابایی براش خریده بود که مردند و رفتیم دوباره یکی دیگه خریدیم و کیانا وقتی ماهی خریدم از خوشحالی بالا و پایین می پرید. کیانا خانوم دوست داره همش بریم بیرون و به قول خودش بچرخیم. مامان هم که مشغول دوره رادیوترایپش هست و به امید خدا تا ٢٠ فروردین تموم می شه. کیانا عروسکش رو برداشته می گه مامان داره شیمی درمانیش تموم می شه. ایشاا... خوب بشه، بعد موهاش دروبیاد و هوا هم گرم بشه با هم بریم پارک و بریم بیست مرتی (بیست متری) . خدایا از تو می خوام که توی این سال جدید به ه...
6 فروردين 1393

تولد سه سالگی

  روز پنج شنبه ٢٢ اسفند تولد دختر بسیار نازم بود و باورم نمی شه که کیانای گلم سه سالگیش تموم شد و وارد چهارسالگی شده، خدایا شکرت که دارم بزرگ شدن دختر نازم رو می بینم.   من هم دو روز قبل از تولد کادوش رو گرفتم و چون می دونستم دختر نازم عروسک پت و مت رو خیلی دوست داره به خاطر همین رفتم و براش پت و مت خریدم. امسال تصمیم گرفتم که تولید کیانای نازم رو با بهار خانوم عزیز بگیرم، اما دوست داشتم که بهار رو سورپرایز کنم و به خاطر همین به خاله و بهار نگفتیم که می خواهیم براش تولد بگیریم. از صبح که بلند شدم تدارک دیدم  و با مامان و دایی حسین و دایی علی حسابی خونه رو مرتب کردیم   و با بابایی رفتیم خرید...
24 اسفند 1392

دلم تنگ شده اما مامانم می یاد اینجا

  از سرکار رفتم خونه و خیلی خسته بودم و کیانا خانوم هم خونه مامانی بود. زنگ زدم و گفتم که من یک کم استراحت می کنم و بعد می یام دنبال کیانا. دایی حسین وقتی که شب شده و دیده کیانا خانوم حسابی مشغول بازی و شلوغ کاری گفته که کیانا دلت واسه مامانت تنگ نشده؟ و وروجک هم تو جواب دایی گفته که: دلم تنگ شده اما مامانم می یاد اینجا و دایی هم  از این جواب کیانا خانوم گل. عاشقتم عزیز دلم. ...
11 اسفند 1392

بدون عنوان

جمعه به مامان عصمت گفتیم که آش درست کنه و مامانی هم دست به کار شد و بساط آش رو پهن کرد و تا ساعت ٨ درگیر بود. وقتی آش آماده شده یک بشقاب برای من و کیانا ریخت که بخوریم و کیانا چنان با لذت آش می خورد که قیافش دیدنی بود و بعد از اینکه تموم شد گفت: آخیش خدا، من این قدر هوس آش خمیر کرده بودم، گفتم خدایا مامان عصمتم پول نداره خرج کنه آش درست کنه و من و مامانی و دایی حسین و دایی علی کلی قدر قربون صدقش رفتیم. ...
20 بهمن 1392

خورشدیم تولدی شده

  ر وز ١٧ بهمن ماه تولد دایی علی بود و کیک گرفتیم و می خواستم دایی علی ندونه که کیک گرفتیم اما وروجک رفت سریع بهش گفت که دایی علی تولدت توی یخچاله و اون هم فهیمد که براش کیک گرفتیم. عصر پنج شنبه خاله زینب و مرضیه و امیرحسین اومدند سرزدند و برای شام نگهشون داشتیم . بعد از شما که کیک و میوه آوردیم بخوریم خورشید خانم کیانا پاش به کیک خورد و کثیف شده که یک دفعه دیدیم کیانا گریه می کنه و بهش گفتیم چی شده چرا گریه می کنی و اون هم در جواب گفته پای خورشیدم تولدی شده دیگه همه از شنیدن این جمله کیانا از خنده ترکیدند. ...
20 بهمن 1392

دعوت به رقص

  کیانا خانوم گل خیلی عاشق رقصیدن هستش و هر وقت آهنگ پخش می شه می گه بیا با هم برقصیم، شب و من و کیانا تنها بودیم، گفت مامان آهنگ بذار برقصیم گفتم: باشه اما من حال ندارم برقصم . اولش یک کم رقصید، اما بعد از چند دقیقه گفت بیا یک کوچولو برقصیم و پاشدم و با هم رقصیدیم و گفتم من خسته شدم و نمی تونم، بعد گفت بیا لباس عروسم رو بپوش و چون تنگش شده بود با زور تنش کرد و رفت روی صندلیش نشست، گفت مثلا من عروسم و تو دوماد، بیا منو بلند کن و با هم برقصیم. واقعا خیلی خندم گرفت که این وروجک با هر سیاستی باشه اون چیزی رو که دلش میخواد سعی می کنه انجام بده. الهی مامان فدای این دختر خوشگلش بشه. ...
28 دی 1392