ترمه
روز یکشنبه عمو عباس زنگ زد که دلم برای کیانا خانوم خیلی تنگ شده شب می یام دنبالت بریم خونه عمه زهرا، من هم وقتی از سرکار رفتم سریع حاضر شدیم و منتظر عمو عباس شدیم، کیانا خانوم خیلی خسته بود و خوابید و به عمو زنگ زدم که نزدیک خونه ما شدی تلفن بزن تا سریع پالتو بپوشیم و بیاییم بیرون . منتظر تلفن عمو بودم که زنگ خونه به صدا دراومد در رو باز کردم و یک دفعه دیدم که زن عمو طاهره همراه ترمه خانوم پشت در واییستادند، خدایا باورم نمی شد و واقعا خیلی از دیدن زن عمو و ترمه خوشحال شدیم . خدایا شکرت از این که نعمت به این بزرگی دادی و ترمه رو صحیح و سالم دادی . ...


