خواستگاری دایی حسین
روز دوشنبه دایی حسین ساعت حدود 9 بود که از بیرون اومد و گفت: می خوام عروسی کنم و از اونجایی که همیشه سر این قضیه شوخی می کرد و می خندیدم ما هم خیلی حرفش رو جدی نگرفتیم. دوباره گفت باور کنید می خوام ازدواج کنم و وقتی دیدم داره جدی حرف می زنه گفتم با کی، گفت: حدس بزن . گفتم: من می شناسم و دایی گفت : بله و من فکر کردم و یکی دو مورد رو گفتم و گفت: نه. گفتم: حداقل یک راهنمایی بکن و گفت: اول اسمش با "ن" شروع می شه. گفتم: نسرین، دایی حسین گفت: بله و خندید و من و مامان عصمت خیلی تعجب کردیم . بعد دایی حسین ...
نویسنده :
ماما فاطمه
10:21




