کیاناکیانا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

کیانا زندگی مامانی و بابایی

خواستگاری دایی حسین

  روز دوشنبه دایی حسین ساعت حدود 9 بود که از بیرون اومد و گفت: می خوام عروسی کنم  و از اونجایی که همیشه سر این قضیه شوخی می کرد و می خندیدم  ما هم خیلی حرفش رو جدی نگرفتیم. دوباره گفت باور کنید می خوام ازدواج کنم و وقتی دیدم داره جدی حرف می زنه گفتم با کی، گفت: حدس بزن . گفتم: من می شناسم و دایی گفت : بله  و من  فکر کردم  و  یکی دو مورد رو گفتم و گفت: نه. گفتم: حداقل یک راهنمایی بکن و گفت: اول اسمش با "ن" شروع می شه. گفتم: نسرین، دایی حسین گفت: بله و خندید  و من و مامان عصمت خیلی تعجب کردیم . بعد دایی حسین ...
20 مهر 1393

بدون عنوان

روز جمعه خواستیم با بابایی و کیانا بریم چند تا از دوستای بابایی رو ببینم که رفتیم و نبودند و چون به کیانا قول داده بودیم که ببریمش جنگل و نشد گفتیم بریم پارک . واقعا هوا خیلی خوب بود و یک کم نشستیم و بستنی و خوراکی خوردیم و بعد بابایی ما رو مهمون کرد که بریم قایق سواری. خیلی خوش گذشت . از آرامش آب واقعا آرامش گرفتیم و خیلی خیلی خوب بود. بعد هم اومدیم خونه و ناهار خوردیم و استراحت کردیم و قرار بود بریم خونه عمو داود که نشد و عصر با کیانای گلم رفتیم  خرید کردیم و حال و هوامون عوض شد.   ...
12 مهر 1393

اولین سینما

  روز پنج شنبه تصمیم گرفتم که با کیانای گلم بریم سینما و یک روز حسابی با هم خوش بگذرونیم. صبح اول کارهای خونه رو انجام دادم .         بعد خیلی خسته شدم و یک کمی خوابیدم.   بعد هم  با کیانا خانم ناهار خوردیم.    و آماده شدیم   و رفتیم میدون خراسان و برای کیانا خانوم لباس خریدم و بعدش هم رفتیم میدون شهدا بلیت و خوراکی گرفتیم و رفتیم سینما برای دیدن فیلم شهرموشها2. کیانا اولش گفت که می ترسم اما بعدش کم کم بهتر شد و فیلم رو دید اما وسطهای فیلم خوابش گرفت و یک چند دقیقه ای توی بغلم خوابید  ...
12 مهر 1393

تولد مامان فاطمه

پنج شنبه سوم مهر تولد مامان فاطمه بود. از صبح بلند شدم خونه رو تمییز کردم و رفتم خرید و برای شام عمه زهرا، مامان عصمت و دایی حسین و دایی علی ، خاله بتول و بی بی رو دعوت کردم. شام زرشک پلو با مرغ خیلی خوشمزه درست کردم. مهمونامون از عصری اومدند که اول چایی و میوه آوردم و کیانا حسابی با بهار خانوم بازی کرد. بعد شام هم کیک رو آوردیم  و مامان فاطمه شمع 34 سالگیش رو فوت کرد. بعد هم کیک رو خوردیم و کادوها رو باز کردیم و خدارو شکر خیلی خوش گذشت. خیلی به یاد سال گذشته بودم که این روزها واقعا روزهای سختی رو داشتیم و الان خدارو شکر حالم خوب هستش و دیگه درگیر درمان نیستم. خدایا شکرت و ازت بابت همه چی ممنون. ...
5 مهر 1393

بدون عنوان

  روز سی و یکم شهریورماه کیانا خانوم از خواب بیدار شد و رفته در کمدش رو باز کرده و می گه مانتوم رو بده ، می گم: مانتو نداری مامانی، پالتوی صورتیش رو می کشه می گه این مانتوم رو می خوام . خلاصه پالتو رو برداشته و با یک سری وسایل رفت خونه مامانی . بعد هم اونجا کوله اش و برداشته و مقنعه ای که با چادر نمازش هست و سرش کرده و به مامان گفته که بریم مدرسه. مامان عصمت هم کیانا خانوم رو حاضر کرده و باهم رفتند مدرسه و همون روز هم جشن بچه های کلاس اول بوده و کیانا چند دقیقه ای که پالتوش تنش بوده دیده گرمش شده و حسابی خیس عرقه ، پالتو رو درآورده. شهردار منطقه توی جشن دعوت بوده و کیانا هم رفته ازش گل گرفته  و بعد هم با زینب دختر خ...
2 مهر 1393

دارم فرک می کنم

  شب بود و می خواستم کتاب بخونم و وقتی کتابها رو آوردم کیانا هم یک کتاب کوچیک برداشت و گفت این باشه مال من. بعد از این که چند خط از کتاب رو خوندم داشتم به مطالب کتاب و خودم فکر می کردم . کیان که دید من نمی خونم ، گفت: چرا کتاب نمی خونی، می گم دارم فکر می کنم و اون هم خیلی جدی گفت به چی (عین آدم بزرگا) ، گفتم: به خودم. بعد از چند دقیقه که من همچنان داشتم فکر می کردم و اصلا حواسم به وروجک نبود، می گه: بگو چرا کتاب نمی خونی. من: چرا کتاب نمی خونی؟ کیانا: دارم فرک می کنم. من  با اینکه خیلی حالم گرفته بود ولی از خنده ترکیدم. بعد می گه: بگو به چی فرک می کنی؟ من:...
31 شهريور 1393

صورتش رژه لبی می شه

  چند وقت پیش رفته بودیم عروسی دوست بابایی و  من و کیانا هم حسابی رفتیم و باهم رقصیدیم. یک آهنگ خونده شده و عروس و داماد با هم می رقصیدند و خواننده می گفت که  عروس داماده ببوس  و بعدش عروس خانم داماد رو بوسید  و صورتش رو نوازش کرد و من هم از رقص عروس و داماد فیلم گرفتم. وقتی اومدیم خونه وروجک بیشتر از هزار بار این فیلم رو دید و به من می گفت مامان تو داماد باش و من عروس و بیا هم دیگر رو بوس کنیم . خلاصه کیانا  عروس می شد و من هم دوماد و عین اونها همدیگر رو می بوسیدیم  و بعدش مثل اون عروسه صورتم رو نوازش می کرد. بعد از اون روز کیانا همش می گفت مامان دوست دارم عروس شم...
12 شهريور 1393

خواهر شوهرم برام دوخته

نمی دونم از این وروجک هر چی بگم باز هم کمه از بس که این روزها شیرین حرف می زنه. از اونجایی که دختر گل مامان روزها پیش مامان عصمت هستش و قاعدتاً یک سری حرفهای بزرگها رو هم داره یاد می گیره و با مامانی داشته توی خونه صحت می کرده که یک دفعه گفته این لباسها رو خواهر شوهرم واسم دوخته . مامانی گفته : کی دوخته ، گفته خواهر شوهرم. عصر که من اومدم خونه مامان عصمت برای من تعریف کرده می گم خوب حالا خواهر شوهرت کی هست، می گه نمی دونم، می گم مگر برای تو لباس ندوخته ، می گه: چرا دوخته اما نمی دونم اسمش چی هست. الهی قربون دخترم بشم با اون خواهر شوهرش . ...
9 شهريور 1393

باغ

  روز پنج شنبه برنامه طبیعت گردی دوباره برقرار شد و با همکارها رفتیم باغ همکار عزیز خانم قیدر توی شهریار. صبح زود  بیدار شدیم و  و بعد  و با بابایی رفتیم اداره  و اونجا بچه هایی که قرار بود اومدند  و همگی با هم با ون رفتیم به سمت شهریار و کیانا خانومم حسابی خوشحال بود  و توی راه با سوره یک کمی دوست شده بود . صبح که رسیدیم اول بساط صبحانه رو به پا کردیم  و یک صبحانه حسابی خوردیم   و بعد هم هر کدوم از بچه ها رفتند که بگردند  و . به اتفاق خانم غیاثی و نیک مومن و شجاعی رفتیم وسط باغ نشستیم و خیلی صحبت کردیم  و     و واقعا حال و هوامون عوض شد. خاله شهناز یک ...
9 شهريور 1393