بیدارم الکی خوابیدم
جمعه بابایی خونه بود و سرکار نرفت. من رفتم بیرون دست و صورتم را بشورم وقتی اومدم دیدم بابایی داره می خنده گفتم چی شده، گفت: رفتم پیش کیانا و نازش کردم و گفتم کیانا جونم بابایی پاشو چشمات رو باز کن دیدم چشماش رو باز کرد و گفت: من خواب نبودم الکی خوابیدم و ما فهمیدیم که کیانا خانوم خیلی دوست داره بدونه که من و پدرش چه روابطی داره و خودش رو زده به خواب تا از همه چی باخبر بشه، اصلا باورم نمی شد که این قدر وروجک شده باشه. ...


